تا بهار

این روزها هر کسی به کاری مشغول است ،

پدر حساب های آخر سال را جمع می زند ،

مادر نشسته است کنار تنگ بلور تا بهار بیاید ،

و برادرم در راه رفتن به دانشگاه بزرگ تر میشود ،

من اما یک گوشه نشسته ام

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم




نیما معماریان





/ 4 نظر / 279 بازدید
ashkogham

زندگیتون پر از شادی ♥

masterazar

در این فکرم که شاید با عطر شکوفه های بهاری از راه برسی...