شب مواج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج 

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج 

 

ای موی پریشان تو دریای خروشان 

بگذار مرا غرق کند این شب مواج 

 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم 

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج 

 

ای کشته ی سوزانده ی بر باد سپرده 

جز عشق نیاموختی از قصه ی حلاج 

 

یکبار دگر کاش به ساحل برسانی 

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج 

 

 

 

 

 

 

فاضل نظری

/ 0 نظر / 84 بازدید