از من نشنیده بگیر ...

آنقدر نیستے

که شک مے کنم به بودنم

و حتے به نبودنت

و خنده هاے گس مردمکانے که هر روز

همچو دیروزهاے دور و مبهم

بر هم میزند

قرار برکه تنهاییم را

این را تنها تو میدانے

و سایه رهگذرے که دیشب ..

از کوچه ما گذشت

خوب من ،

از من نشنیده بگیر...

بوے پاییز نیامده میدهد

سنگفرش خیس افکارم

و هنوز آفتاب مےبارد

بر پرده ماسیده بر پنجره کهنه ام

که او نیز همچو من...

باور نکرده نبودنت را

و هر روز

همچو دیروزهاے دور و مبهم

به سادگے هم مےخندیم

از من نشنیده بگیر ،

خوب من...

من مرده ام

این را کسے نمیداند

این را تنها تو میدانے

و امواج راز دار جویبار پیر کوچه مان

که اصل و نسبش

به آبهاے جنوب مے رسد

"علی پارسایان"

/ 1737 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید1404

سلام به رسم ادب امیدوارم خوب باشید[لبخند]وممنون که به یاد ما هستید[بدرود] ممنون که خبر دادید چرا شعرهات اینقدر رنگ خاکستری وتیره به خودش گرفته ؟!؟!؟! باز هم منتظر حضور سبز ونظر سازنده ات هستم

همسو

و تو آن شبنم عشقی که با آمدنت به روزگار تیره و تارم رنگ مهر و وفا بخشیدی !

شاهد

نمی دانم چه می خواهم خدا یا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها

شاهد

ما گول خوردیم وقتی گفتند: "سلام - سلامتی میاورد" از همان روز که به عشق گفتیم: "سلام" تا به امروز تب کرده ایم! چه سلامی-چه علیکی خدا خیرتان دهد! ما جوابی هم از عشق نگرفتیم

شاهد

اي اولين مخاطبِ اين واژه‌هاي داغ! شمعي به‌دست خويش بر افروز در ظلمت هميشهء اين سقف بي چراغ...

شاهد

من در اين قفس خوشم تو در ان اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستي خوش باش...

شاهد

دلخوشم به تو که سطر سطرِ شعرهايم را خوانده اي و به کلماتم که هنوز زنده اند دلخوشم به تو که همچنان از من اين مجسّمهء سنگي رو بر نگردانده اي...

شاهد

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه