اجازه میدهی آرزویت کنم ؟

اجازه میدهی آرزویت کنم ؟ 

من از خیر در آغوش گرفتنت گذشتم ... 

بگذار دلخوش رؤیاهایم باشم ، 

بگذار همه بگویند بیچاره دیوانه شده ، 

من کاری با این حرف ها ندارم فقط می خواهم 

صبح ها زودتر از تو بیدار شوم ، موهایت را شانه کنم ... 

دکمه های پیراهنت را ببندم ... دستم را روی صورتت بکشم ... 

یعنی تا این حد اجازه دارم در رؤیاهایم نزدیکت شوم ؟ 

من اصلا از تو توقع محبت هم ندارم ... 

میدانی دوست داشتن تو نیاز من است ، مثل نیاز ماهی به آب. 

من بدون دوست داشتنت میمیرم در این خشکی مطلق ، 

اصلا من برای شعرهایم به تو نیاز دارم ، 

باید هر موقع که کم می آورم لب هایت را زیر و رو کنم ... 

شعرهای زیادی است لابلای صورتی شیرینش ! 

چشم هایت ... چشم هایت که اصلا زندگی است ... 

نباید شعرش کرد ، باید کشید و از دور نگاه کرد و مست شد ، ... 

حالا اجازه دارم آرزویت کنم ؟ 

 

 

 

 

 

سحر رستگار 

/ 0 نظر / 107 بازدید