صفحه اول تماس با ما RSS                    
  


آنقدر سرگرم دوست داشتن توام

که این پاییز

گرمترین تابستان من

خواهد بود ...

هانیه محمدی

 

نکند پاییز

تویی؟

که در چهار فصل دلم

پادشاهی می کنی

زهرا طراوتی

خط قرمز برای من لب توست ،تو بگویی بمیر میمیرم

مطمئن حرف میزنم اما ، تو بگو پس بگیر میگیرم



حرف هایت برای من سند است،خنده ات لحظه های مستند است

چشمهای تو دلبری بلد است ، از نگاه تو تحت تاثیرم



هر کجا میروم کنار منی ، تو غرور من اقتدار منی

یار غار منی نگار منی ، تو گره خورده ای به تقدیرم



هر چه که خنده هات شیرین است، اخم هایت چو پتک سنگین است

خوف همراه با رجا این است ، گفته استاد درس تفسیرم  



تیغ بر کش که درد کار من است ، فاش میگویم این نگار من است

زخم تیغ تو اعتبار من است ، من به دنبال زخم شمشیرم



عاشق ناز و عشوه ات نشدم ، بیشتر هیبت ات گرفته مرا

بحث ما بحث شیر و آهو نیست هم تو شیری, هم اینکه من شیرم

سید تقی سیدی

هزار سال هم بگذرد

نگاهت،

غافلگیرم می کند

تو در هر لحظه

هزار اتفاقی



 
پاداش تمام صبوری هایم

تویی که گاهی فاصله این بوسه

تا آن دیدارت،

آنقدر زیاد است

که من باز هم دست و پایم را گم کنم

و خیال کنم که اولین بار است

و این تمام زیبایی عشق است
 



بودنت برای من،

معجزه نیست

اما این که گاهی

به موازات خواستنم،

آغوش می گشایی

و حضور من در حافظه ی عاشقانه ات؛

جان می گیرد

اعجاز واپسین است.
 



همیشه یک گام فاصله

یا هاله ای از غرور و ابهام؛

یا حتی دیوارهایی که برداشتنی نیست

کاری می کند

که تو در هر لحظه

هزار اتفاق باشی
 



مگر می شود

تو را دید

و به معجزه، ایمان نداشت!؟






تو باشــــی،

خـــــــــــــرداد،

پایان بهـــــار نیست،

آغـاز دوسـت داشتـن اســت ...

نیلوفر لاری پور

به بهانه اولین سالگرد ازدواجمون


خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی

تو هم قرار منی هم تو بی قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز

بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط

در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”

خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد

بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من

پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی


جویا معروفی

تو کار من را تمام کردی

با آن چشم های خوب

آن دست های مهربان

آن نفس های گرم

تو کار من را ساختی

با زیباترین سلاح های تنت

و این مرگ

آسان نیست

سید محمد مرکبیان

 

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!

بهروز یاسمی



تو هر جای جهان باشی برات از دوووور میمیرم

نمیدونم حواست هست ؟ همش دستاتو میگیرم



فرقی نمیکنه من و تو متولدِ کدوم برج سالیم ،

مهم اینه که اگه تو نباشی من همیشه برج زهرمارم ...!!

 

 

Saghar سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ نظرات ()
آفتاب تکیه داده به شانه ات

آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده

آنچه در تو نشانِ ماندن در من است

خلاصه شده در سه حرف

عشق

وَ تمام.
سید محمد مرکبیان
 
و تـــــو
 
نـــاگهـــــــان
 
در دلـــــــــــــــــــم
 
عــشـــــــــق شـــــــــــدی
 

Saghar چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ نظرات ()

اینجا نیستی.

مثل همه روزهایی که بودی.

تازگی ها فرق بودن ونبودن را هم فراموش کرده ام.

وقتی شانه ای نیست تا بغضت را بشکنی.

این بودن است یا نبودن.

این که لبخندهای دزدانه ات را،

لرزیدن دلت را،

بهانه های کودکانه ات را،

و لوندی های گاه گاهت را

در خودت ویران کنی.

بودن است یا نبودن؟

 

هر وقت خواستمت ؛...ترا نداشتم.

همین است که نمیدانم بودن یا نبودن،

چه فرقی دارد.

یک گام از هملت عقب ترم.

و یک عمر ازتو جلوتر؛

که هنوز فکر می کنی ،

بودنت با نبودنت فرق می کند.

 

من اینجایم.

پشت پلک های خواب آلودی ؛

که سال هاست آرزو دارد؛

خواب مرا ببیند.

من که پر رنگ تر از بودن تو ام.

و آن قدر واقعیت دارم،

که به توهم بودن تو،

رنگ حقیقت ببخشم

نیلوفر لاری پور

Saghar پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ نظرات ()

تو یوسف نیستی ولی
      
در من یعقوب غمگینی است  

که هر شب
 
بوی  پیراهن تو
           
پیغمبرش می کند



برای یک آهنگساز ،
                         
نشنیدن

برای نقاش ،
                   
ندیدن

و برای من

لمس نکردن تو ،
           
بدترین درد است

بهاره منصوری

 

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ نفس می کشم

ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩس ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ

ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

 

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺳﺮﺷﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ

ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺁﺭﻭﻣﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ

ﺳﮑﻮﺕ ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ

 

ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﻭ

ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻬش(ت)

ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮐﻮﻩ ﭘﺸﺘﺘﻢ

ﯾﻪ ﮐﻮﻩ ﮐﻪ یه ﺩﻧﯿﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻬﺶ

 

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻦ ﭘﺸﺖ ﻣﻦ ﻣﺤﮑﻤﻪ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﻤﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﺒﺨﺶ

ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺳﺖ ﭘﯿﺶ ﻫﻢ

ﯾﻪ برزخ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻟﺘﻬﺎبو ﺑﺒﺨﺶ

 

ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺍﺑﺮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻡ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻣﺘﻪ

ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺍﺯ این ارتفاع ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

سعید سروی

نمی خواهم

نه بهشت را و

نه اردی بهشت را

سیب را می چینم و

با " تو "

به زمین می آیم

تا به دور از چشم‌های خدا

دوستت بدارم....

مریم ملک دار

Saghar شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()


می شـــــود ؟

پیـــــشانی ام

به لبت

سجده ای کند .

 

دل واژه های ژوزف


               

                یک بشقاب بوسه داغ

                یک خواب عمیق

                در آغوش گرم تو

                حال مرا خوب می کند

                بیچاره دکترها

                هنوز "تو" را ندیده اند

                که این همه "استامینوفن"

                تجویز می کنند..

زهرا طراوتی

 


تشبیه

از این صفحه دورت می کند

استعاره دورتر

اینبار

فقط می خواهم

مقابل جمله ای ساده بنشینم

و ساعت ها

بلند بلند

به اینکه دوستت دارم نگاه کنم

روزبه سوهانی

+ عنوان پست از علیرضا بدیع.

Saghar سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()

برای نخواستنت

هزار دلیل،

 برای خواستنت اما

 فقط همین

که دوستت دارم

صبا کاظمیان

Saghar سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()

موهایت را

خیس که می کنی

حضورت

قلبم را

دستپاچه می کند

آنقدر...

که دیگر از عشق

جز نفس

هیچ نمی خواهم!

من هر شب

یک قصه از تو را

می خوانم!

یک فصل از تو

نو می کنم!

و در گرگ و میشِ اتاق

به واسطه ی نگاهی

پرستوی دستانم را

به سرزمینِ اندامت

کوچ می دهم!

فقط...

یک شمعِ دیگر نخواب

تمامِ عمر

ماه و ستاره ات

می شوم!

امیر ساقریچی

Saghar شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ نظرات ()

دموکراتم،

وقتی در کافه‌ی کوچکی

رُو در رُوی هم نشسته باشیم!

 

لیبرالم،

حتی وقتی شک ندارم

داری برای به دام انداختنم

دانه می پاشی!

 

سکولارم،

وقتی از بودنت مطمئن نیستم!

 

به چپ می زنم،

اگر راستش را نگفته باشی!

 

طالبانم،

اگر از تمام دنیا

سهم من نباشی!

مریم نوابی نژاد

Saghar سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

" دوستت دارم "

یادت که نرفته، بی دلیل

عشقی که از سر دلیل باشد

عشق نیست

ریاضیست

و من بیزار از اعداد

 

" دوستت دارم "

برای آنچه هستی

نه برای آنچه میخواهم باشی

برای آن چه تو را تو کرده

چونان که حسرت می خورد آیینه

از دیدن و درک نکردن تو

 

" دوستت دارم "

بدون هیچ تایی

عشقی که تا داشته باشد

در اندازه ها خلاصه می شود

و من بیزار از هندسه

 

" دوستت دارم "

از این رو که در رویایم

در گلستان اندام تو 

خود را به مذهب چشمانت می سپارم

دستانم را تا خورشید نگاهت

به تمنا رهسپار خواهم کرد

و چه بی دلیل مرا به عرش آغوشت فرا می خوانی

به یقین ایمان خواهم آورد

به آئین قبیله آغوشت

 

" دوستت دارم "

نه توان بیستون دارم

نه دلی برای خوردن خاک کوی تو

نه وقتی برای نفسهای مضطرب

و نه پایی برای رسیدن به کویت

فقط می دانم

دوستت دارم، یادت که نرفته؟ بی دلیل

 

" دوستت دارم "

آن گونه که سالهاست تو را می کشم

اما نه رنگ ها

و نه کاغذها توان به رخ کشیدنت را ندارند

هر بار به شوق تو رنگها را به میدان می آورم

اما باز همان می شود که هستی

نوری سفید میان صفحه

 

" دوستت دارم "

بدون اینکه - چرا - آیا - چگونه - می توان؟

نه نه نه

بدون هیچ سوالی

مویرگ های عشق

اما و اگر را خون نمی شناسند

 

" دوستت دارم "

از آن روی که ریشه دوانده

وجودت در لا به لای سنگهای محبت بشری

و نقض کرده

تمام معادلات جغرافیایی را

طول و عرض نمی شناسد

عشقی که در فضا و اتمسفر خود را به تو سپرده است

 

" دوستت دارم "

نه شکل یک نیاز

نه دلسوزیه یک خواسته برای نفس

و نه حتی اشتیاق کودکانه برای سینه مادر

بلکه برای قانون وجوت

برای تقدس حضورت

 

" دوستت دارم "

برای دوست داشتنم دنبال دلیل نگرد

عشقی که از دلیل بیاید

عشق نیست

معادلات پیچیده بشریست

خواستن تو یک حس ساده 

یک صدای زیبا یا شاید یک ترانه کوتاه است

دوستت دارم و یک ریز به داشتنت می بالم./

رضا عیوضیان

وقتی تو اینجایی من آرومم...من پیش تو یک آدمِ دیگم

این اولین باره که من اِنقدر...احساسمو راحت بهِت می گم

این اولین باره که من اِنقدر...دیوونه ی بارون و پاییزم

تو فرق داری با همه دنیا...من عاشق این حسِ تبعیضم

این اولین باره که من اِنقدر...راهِ گریزو رو خودم بستم

حرفامو می گم گوش کن بعدش...هر چی بگی تا آخرش هستم

وقتی تو اینجایی من آرومم...چیزی منو از هم نمی پاشه

من که نمی دونم ولی باید...احساسِ خوشبختی همین باشه

تو فرق داری با همه دنیا...تو دست داری توی تسکینم

هر چی رو عشقت چشم می بندم...بازم تفاوت هاتو می بینم
روزبه بمانی
Saghar جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()


وقتی از خود خسته ای نوشیدنِ سَم سخت نیست

اینکه دنیایت شود تسلیمِ ماتم سخت نیست



بعضی از شبها که با چترت مدارا می کنی

راه رفتن زیر باران های نم نم سخت نیست



گرچه همواره به اجبارِ غزل خندیده ای -

گاه با غم، خواندنِ یک شعر ِ در هم سخت نیست



وقتی از جرمی به نام ِ "سیب" دنیا آمدیم

مطمئن بودیم که تبعیدِ آدم سخت نیست



زندگی افسانه ی اخراج از شهرِ خداست

سرکشی در عرصه ی دنیای مبهم سخت نیست



قاطعانه سعی کن از معنویت رد شوی

خود کشی با یک دلیل قرص وُ محکم سخت نیست



وقتی از خود خسته ای با دردها روراست باش

مرگ در سی سالگی آنقدرها هم سخت نیست

صنم میززاده نافع

Saghar سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

رازهایی چه سترگ! زخم هایی چه عمیق!

زندگی کشفِ کدامین طرفِ پنجره است؟

این چه دردی ست...

که تا لحظه ی پیدایشِ مرگ

عطشِ واضحِ فریادِ تو بی حنجره است؟

غرقِ خاکسترِ سوزانِ هبوطم نکنید!

من به اندوهِ زمین قبلِ سفر باخته ام

متبلور شده در حوضچه ی طالعِ من

ترسِ آینده که...

در باور خود ساخته ام!!!

نه... نباید که قفس شوقِ مرا کور کند

می توان در دلِ شب روزنه ای کوچک یافت

می توان رد شد از آوارِ مکان بی پرواز

گیسِ مواجِ زمان را به فریبایی بافت!

می توان بر تنِ تفتیده ی هامون بارید

همچو باران...

که صمیمانه و تنگاتنگ است

ساده با پر زدنِ قاصدکی شادی کرد

که به اندازه ی یک مزرعه

خوب آهنگ است!

من به لمسِ همه ی وسوسه ها مشتاقم

لغزشِ شبنمِ تر را به سحرگه دیدی؟

نبضِ سبزینه ی گلدان اتاقم پیداست!

وز تنِ جاریِ یک رود نوازش چیدی؟

در دلم آینه ای دارم و عشقش نامند!

من بدین واژه جهان را

به زبان می گیرم!

همچو پیچک...

به تنِ عقربه ها می پیچم

و شراب از بنِ چشمی نگران می گیرم!

ابر احساسِ من از رایحه آبستن شد

در همان دم...

که خدا با گلِ میخک رویید!

غصه ها از سبدِ زندگی ام افتادند

شب که سرشاخه ی اشعارِ مرا می بویید!

در دلِ هاونِ این سینه چه را می کوبند؟

از کدامین ترکِ این شور و نوا می جوشد؟

گنگیِ معجزه ی این همه آرامش چیست؟

روحم از چشمه ی شفافِ کجا می نوشد؟

من به ابهام همین یک نفس ایمان دارم

حالم آینده و...

فردای مرا می سازد

لمسِ نورسته   شاخی ز تنِ نیلوفر

در همین ثانیه دنیایِ مرا می سازد

زندگی در نظرم با همه ی تلخی ها

بهترین موهبت و زنده ترین تصویرست

آنچنان می زیم آزاد و «رها» در طوفان

که پس از این دمِ بی وقفه

نگویم دیرست!

امیر ساقریچی متخلص به رها

Saghar سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()


ادامه بده به لبخند، به نگاه، به جشن

از همان حرف های ساده بزن

مثلا بگو چه روز بدی

چه غذای بی نمکی

و هوا چه گرفته ست!


ادامه بده به معجزه، به حضور، به عطر

و از همان کارهای ساده بکن

مثلا بیا دکمه پیرهنم را بدوز

روزنامه بخوان

یا بزن زیر آوازِ بی حوصلگیت


اما فقط ادامه بده!

این روزهای هولناک را

بی نمک، بدون دگمه، ابری


نیستی و اتفاقهای تلخ

ساده می افتند!

نیستی و ترس های کوچک

بزرگ می شوند!

و مهم نیست چند شنبه است

و مهم نیست ساعت چند است

چه احمقانه زنده ام

چه وحشیانه نیستی ...


چه احمقانه زنده ام

چه وحشیانه نیستی ...

چه عاشقانه بود عمرمان

چه زخم روزمرّه ای

احسان گودرزی

آغوش تو،

تنها دروازه ایست

که برای فتحش

باید اول تسلیم شد ...

سهراب کریمی




آفـتــاب، نـامِ دیگــر توسـت !

وقتـی به جهــانم نگــاه می تـــابی ...

دل واژه های ژوزف

 



تو اهل کدام شهری؟

من اهل

دوست داشتنم!

حامد اخوان

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!

این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد

ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی

تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!

 

کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد،

راه وصالش را به دریا بسته باشد

اما اگر دریا نخواهد رود خود را...

اما اگر رود از دویدن خسته باشد...

 

می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست

لعنت به این دلشوره های دخترانه!

حالا کجایی با تعصب پس بگیری

بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!

 

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست

یادم نمی ماند تمام حرف ها را

مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم

وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را

 

ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم

دنبال ردپای تو دربرف هستم

گم می شوم دربین عابرهای این شهر

این روزها یک دختر کم حرف هستم

 

هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،

شاید همین از بین موهایش گذشته

تومثل دنیای منی، هرچند دنیا

این روزها از خیر رویایش گذشته

 

شاعر شدم تا درخیابان های این شهر

با این جنون لعنتی درگیر باشم

آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است

ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

رویا باقری

Saghar دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم

نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟

 

تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم

سفری دور به همراه تو تا ماه کنم

 

امشب اما سر پرواز ندارم ، باید

دست احساس تو را از دل کوتاه کنم

 


خالی از عشقم و از عقل ، ببین! آمده ام

سر پر شور تو را نیز پر از کاه کنم

 

باید امشب بروم بر سر یک بام بلند

شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم !

محمدرضا طاهری

Saghar شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

یک آفریقای بزرگ

زیر پوست خاورمیانه ایم

رشد می کند

با جنگلی پر از زرافه های وحشی

در موهای قرمز وحشی ام

و پلنگ های سبزِ گستاخ

در حفره های صورت

و مارهای زهرآلودی

که زبانت را بلیسد.

اینکه موسمی

عاشق شویم

مثل بادهای موسمی

و عشق های پانزده ساله

هنوز نقشه ها را غلط می کند

می خندی

شمالم خیس می خورَد

و غرب

تیر می کشد

از سکوتهای طولانی.

نگاه کن

اینجا منم که ایستاده ام

در دورترین مکان جغرافیایی به جنوب

روبروترین زن ایستاده ی دنیا

پشت میزهای خالی.

"ما

از ساعت بزرگ بیگ بن

آویزان بودیم

تا خواب را

در گلهای ریز نقاشی

روی فنجان های قهوه ی روسی

بیدار کنیم"

با فالی که از پیش

تعیین کرده ایم.

_جایی که هیچ کس نپرسید

زن میزروبرو

معشوقه ی که بود؟

سپیده محسنی

Saghar چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را


منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را


مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را…


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را


قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

کاظم بهمنی

Saghar دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

 

 مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم

که یکی را بدون تو

بدون لبخندت

برسانم به انتها

و بارهای دیگر

با دست هایی که خاک شده اند

دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی

و باد که می آید

برساند به ‍‍‍‍‍‍‍‍پیراهنت

که این گرد و خاک

چقدر عاشق آغوش تو بوده است

یک بار منصفانه نیست زندگی

کم است برای من که گم ات کردم

در اولین نشانه که داشتم

و آن لحن صدایت بود

که در ازدحام خیابان

در لحظه محو شد

و رهگذران

روی لحن تو

آن قدر در آمد و شد بودند

که گم کردن ات بدیهی بود

درست مثل این که بدیهی است

تو گم شده ای

من پیر می شوم

و مرگ که می رسد

فکر می کند

چقدر شبیه حرف های ناتمام

باز مانده است دهانم

ناهید عرجونی

Saghar جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

 

می روم

بغض خواهی‌ کرد

اشک‌ها خواهی‌ ریخت

غصه‌ها خواهی‌ خورد

نفرینم خواهی‌ کرد

دوست ترم خواهی‌ داشت

یک شب فراموشم میکنی‌

فردایش به یادت خواهم آمد

عاشق تر خواهی‌ شد

امید خواهی‌ داشت

چشم به راه خواهی‌ بود

و یک روز

یک روزِ خیلی‌ بد

رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد

ناامید خواهی شد

و من برایت چیزی خواهم شد

مثلِ یک خاطر ه ی دور

تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور

و من در تمام این مدت

غصه‌ها خواهم خورد

اشک‌ها خواهم ریخت

خودم را نفرین خواهم کرد

تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود

و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق

و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست

نخواهی فهمید

درکم نخواهی کرد

صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است

نیکی فیروز کوهی

Saghar سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

دنیای عحیبی ست

گاهی زن بودن 

یعنی انقضای زود هنگام تاریخ آرزوهایت

یعنی مراقب باش

تا به جرم زندگی

برچسب بر پیشانیت مهر نکنند

یعنی

در دلت بخندی تا صدای سمفونی خنده هایت مردی را از جاده زندگی منحرف نکند

در دلت گریه کنی تا صدای اشک هایت آرامش کسی را برهم نزند

غصه را بخوری

زخم زبان را بخوری

بغض را بخوری

چاق هم نشوی 

اگر دلت خواست

دل است دیگر 

خیلی چیزها می خواهد

هیچ کدام را به روی خودت نیاوری

تا بیش از این شرمنده اش نشوی

تکلیف اختیارت را از همان اول برایش روشن کنی

که با تو نیست

هیچ وقت نبوده 

یاد بگیری خیلی چیزها را در دلت بسوزانی 

بوی سوختگیش را هم به باد بدهی تاببرد

و خودت را 

صرف دیگران کنی چون دختری ؛همسری و مادری

انسان بودنت را دیگر من نمی دانم

ژیلا افلاکی

Saghar شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

گلایه هایم

جلوتر از من راه می روند

و به هر خیابانی که می رسم

تابلویی نیمه کاره

برایم ایست می کشد

من،حاصل تمامِ تاخیرهای جهانم

با زندانی سی ساله ای که

هیچ چیز جز رسیدن

بهانه اش را قطع نمی کند!

سال هاست قراری دونفره

در شلوغ ترین ساعتِ بی کسی ام

در من بیداد می کند

آهای آرزوهای از دست رفته!

حالا چه زمانِ تبخیر شدن است؟

برگردید

برگردید

شاعری جوان

پاورچین پاورچین

پیری اش را میان بُر زده است!

بهرنگ قاسمی

Saghar جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

تا برایم نوشتی دوستت دارم

قلبم در سینه‌ام کمی جابجا شد

تپش عشق گرفتم

و چشم‌هایم علاقه‌مند نگاه شدند

دست‌هایم را گره کردم

تکیه‌ام را از دیوار برداشتم

بلند شدم

و به سوی نامعلومی به راه افتادم

و همه‌ی اینها در حالی بود

که چین‌های صورتم از هم باز شده بودند

آن‌هم بعد از مدتها ...

حافظ ایمانی

Saghar یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

دلم تنگ است

همان‌قدر که سردردهایم

تکرار می‌شوند وُ نمی‌شوند

که نُت‌های این موسیقی ِ صمیمی

آشنایند وُ غریبه‌اند


دلم شبیهِ دلِ تو برای انسان

باد برای برگ

دلم یقین ِ کوچکش

دلم صدای مهربانش

دلم آغوش ِ حسرتِ تمام ِ مردم دنیا

دلم شعرهای تو

دلم

دلتنگِ دلتنگی‌ای ست

که عشق را خوب می‌شناسد


ظهور کن

بر لحظه‌های دلتنگی‌ام

چون باران

که هرشب می‌بارد

بر خاکِ گونه‌ام

ببار

آنگونه که لایقِ دستانِ من است

 سید محمد مرکبیان

همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام می دهم به او که گشته هم صدای من

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

و قلب تب که می تپد برای انزوای من

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای من

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

نگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

شروع دل نشین من ! طلوع کن که بشکند

بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی است

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من

ایلناز حقوقی

Saghar شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

بند ِ دل ِ من

به لبخندهای تو بند است

برای دوست داشتنت اما

لبخندهایت را نه

دلت را لازم دارم!

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو

گیرم با دستهایی به پهلو باز

که معلوم نیست برای حفظ تعادل است

یا برای بغل کردن تو

تمام طناب را راه بروم و نیفتم

یا گیرم این لبخند لعنتی ات

سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود

با این ها

چیزی از قد تنهایی های من

آب نمی رود عزیزم

و هنوز

شب ها

روی شعرها غلت می زنم !



 مهدیه لطیفی

Saghar سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

من شعر می پزم ،

دانه های گریه را پاک میکنم ،

گرد می گیرم از خستگی ام ...

هی تو را جارو می زنم از زندگی ام

تو اما

سخت _

چسبیده ای به پرزهای فرش ...

نمی روی ...

ظرف های نشسته فکرم مانده هنوز !

لباس های تنهایی ام چرک ...

سفره ی بی رنگ تکرارمان پهن

زمان در ما پیر می شود !

تو نمی روی ...

و تمام غذاهایمان

بی عشق

سرو می شود ...

مینا آقا زاده

Saghar یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ نظرات ()

درین مجادله تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن


اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن


به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن


شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن


شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگرکه باب دلت نیستم حرام ام کن


لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

علی رضا بدیع
Saghar پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

از نفسهایت

بیزار می شوی گاهی !

از خودت

از آفتابی که هر روز بی اجازه

از مشرق ،بی سلام می آید

و در غرب

سیر که خون به جگرت کرد

کپه ی مرگش را می گذارد..

به چهره های روتین مردم عابر که نگاه می کنی

تازه می فهمی

اینجا کسی آشنا نیست

تنها تویی که غریبه ای !


به تنگ می آیی

از

خیابانهایی که از خاطره

جای نگاه برایت نگذاشته اند ....


خسته می شوی

از تمام بهانه هایی که

با منطقی به نام "قسمت"

سعی در دورزدنت دارند


از همینجاست که دیگر

سکوت می کنی !

و

سکوت می کنی....


می دانی ؟

شاخ و دم ندارد فلانی !

شاید پیری

همین باشد....

حمید مقدم

Saghar دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()


می دانی ؟

حرفش

بیشتر به زانو می کشد مرا

اینکه

احمقانه با خودم تکرار کنم

که

هنوز ایستاده ام!

تو که غریبه نیستی

همینجا

درست کمی اینطرفتر ،

جایی چهار در چهارِ سمتِ چپِ پیراهنِ چهار خانه ام

چندیست که

بی دود و شعله می سوزد....

تو که غریبه نیستی

من

مدتیست که

خوب نیستم.....

به اشک های یواشکی مادر بزرگ قسم

که

من

دلم

گریه می خواهد این شبها....

حمید مقدم

Saghar پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را 

به خودت 

و همه

گفته باشی

 

فکرِ برگشتن 

به روزهای قبل از بوسیدنم را 

از سَرَت بیرون کن

تو 

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری ...

افشین یداللهی

Saghar پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملا بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

رسول یونان

 

چه دیر می رسد،

هفته‌ای که انتهایش به تو می رسد،

و چه زود می گذرد،

لحظه‌ هایی که با تو می گذرد!

این‌همه روشنایی به چه دردی می خورد،

وقتی دلم روشن نیست،

چشمم روشن نیست به دیدنت...

اگرچه تکلیفم روشن است:

یک خط ریز، یک خط درشت!

نیمه‌کاره رهایَش می‌ کنم

تا بلاتکلیف باشم!
.
.
.

زمین را هم که دور می‌ زنم،

دورِ آخر را به تو می‌ رسم!

مگر نه این‌ که «همیشه آخر همه چیز خوب است؟!»

نسترن وثوقی

Saghar یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

اگــر شعــر‌هــای مــن زیبــاست؛

دلیــل اش آن اســت

کــه تــو زیبــایــی!



حــالا،

هــی بیــا و بگــو،

چنیــن اســت و چنــان اســت!



اصــلا

مهــم نیســت،

تــو چنــد ســالــه بــاشــی؛

مــن هــم‌ ســن و ســال تــو هستــم!



مهــم نیســت

خــانــه‌ ات کجــا بــاشد؛

بــرای یــافتــن‌ات کــافــی اســت

چشــم‌هــایــم را ببنــدم!



خــلاصــه بگــویــم

حالا

هــر قفلــی کــه مــی‌خــواهــد

بــه درگــاه خــانــه‌ ات بــاشــد،

عشــق پیچکــی اســت

کــه دیــوار نمــی‌شنــاســد . . .

گروس عبدالملکیان

Saghar دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

آهسته

اعتراف می کنم

در گوش باد

آغشته ی عطر توام ..

 

کمی آن طرف تر

گوش به آواز دور دریا

بی که بشنوی

هزار ستاره ی روشن

به خواب من می ریزی ..

 

در کشف تمام رویاها

به ماه می گویی

عریان تر بتاب!

 

نگاه می کنی

چگونه

به آب می زنم

می نویسم

بر آخرین گوش ماهی،

خودم ..

تو ..

دریا ..

و پرت می کنم میان خواب کویر؛

 

می خندی ..

در خواب دست هایم

سفر می کنی ...

مهتاب رفیعی

وقتی مرا نمی خواهی

صدا در سینه ام حبس می شود

تا نگویم دوستت دارم

 

لبهایم را بر هم می فشارم

تا هوس بوسیدنت بر لبانم

شعله نکشد

 

دستهایم

قانون ممنوعیت آغوشت را دوره می کند

 

و لحظه های تلخم چه کند به

نیستی نزدیک می شود

 

و من همیشه فکر می کنم

حتی گوانتانامو آسمانی آبی تر از

روزگار من داشت

گیلدا ایازی

Saghar دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
 

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
 

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
 

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
 

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
 

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
 

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
 

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
 

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
 

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم
 

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
 

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
 

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم
 

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم
 

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
 

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
 

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
 

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
 

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
 

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
 

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم
 

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
 

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
 

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
 

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
 

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
 

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
 

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
 

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
 

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
 

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
 

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
 

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
 

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
 

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
 

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
 

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
 

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو
 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
 

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
 

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
 

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
 

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
 

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش...

 

Saghar پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

کنار سفره نشستن، کنار ماهی ها

نگاه کردن ِ با اضطراب و دلشوره

به هفت سین ِ غم انگیز و ناقص امسال

و بعد خواندن ِ آهسته ی دو تا سوره

 

به هر چه ممکن و ناممکن است چنگ زدن

سقوط کردن ِ بعد از شکستن ِ کلمات

فقط گرفتن ِ دندانه های «عشق» به دست

«دلم گرفته و بدجور تنگه واسه صدات!»

 

بدون روشنی و گرمی است این خانه

به باد داده کسی آتش ِ زیاد ِ تو را

کنار سفره نشستم بدون سبزه و شمع

که سال نو هم تحویل من نداده تو را

 

اگرچه می گذرند این دقایق عوضی

میان آینه ها روسیاهی عید است

جوانه ها همه روی درخت یخ زده اند

که سال هاست از اینجا بهار تبعید است

 

نشسته ام به امید دوباره دیدن ِ تو

در انتهای جهان فکر می کنم که دریست...

پریده از وسط تنگ، ماهی کوچک

که فکر کرده که بیرون هوای خوب تریست!!

فاطمه اختصاری

Saghar پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ نظرات ()

ما بال هایمان را

به بادِ "زمان" دادیم

می بینی؟

ما قرار بود فرشته باشیم

تو بی گناه بودی

من بی گناه

زمان اما دست بر گلو می گذارد

می گوید:

زندگی را و زمین را چه به این حرف ها!؟

چه به این بال ها!؟

چه غلط ها...!
 

ما بال هایمان را

به زمان باج دادیم

تا "زندگی" کنیم!

مهدیه لطیفی

Saghar پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ نظرات ()

می گویم نمی شود یک شب بخوابی و

صبح زود

یکی بیاید و بگوید

هر چه بود تمام شد به خدا ..!؟

سید علی صالحی

Saghar چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ نظرات ()

میل مرگی عجیب در من است

مثل شباهت سین به اصوات سادگی

مثل شباهت زندگی به نون و القلم ... و الکاف

مثل شباهت پروانه و پری


مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین،

به حرف قاف،

یا بازی واژه با معنا، چه می‌دانم!

هر چه هست،‌همین است:

از همه گریزانم، از این همهمه گریزانم.

دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت

دیگر برای هیچ کسی آواز نخواهم خواند.

(تا زنده‌ایم، نگرانیم. وقتی هم که می‌میریم

باز چشمهامان یک سو را می‌نگرند ...!)

اما ای کاش میان آن همه شد آمد شب و روز

ما راه خود را می‌رفتیم،

تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم.

اصلا به کسی چه مربوط

که من بالای خواب دریا گریسته‌ام

یا در گمان کودکی از خواب گریه‌ها!؟

 

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم،

من از این همه گریزانم،‌ از این همه همهمه گریزانم.


سید علی صالحی

Saghar جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ نظرات ()
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا،خوبترینم!کافی ست 

Saghar سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ نظرات ()

گیرم که اصلا

نباشی،

فکر می‌ کنی

مویی از سر عشق

کم می‌ شود؟

گیرم که هیچ‌ وقت نیایی

گمان می‌ کنی

تمام انتظار عشق

به تو ختم می‌ شود؟

می‌ توانم

قرن‌ها، عاشقت باشم

حتی اگر هیچ وقت نبینمت!

دل‌گیر نباش

قسم می‌ خورم

که زیر تمام شعرهایم بزنم

و انکار کنم

که پشت تمام این شعرها تو هستی!

و هنوز پشت پرده‌ی اشک‌ هایم

تصویر توست!

ولی کیست که نداند

پشت تمام این حرف‌ها

چشم‌های تو خوابیده است.

و پشت تمام خواب‌ های من، مرگ!

ولی قول بده

که تو پیش از مرگ می‌ آیی!

ذهنم را مشغول کرده ای

مثل شعری که

می خواهد نوشته شود

نمی گذاری بخوابم

بدل شده ای به چوب کبریت

لای پلک هایم ایستاده ای

نمی گذاری

چشم هایم بسته شوند

روزها در کدام گوری هستی

چرا فقط شب ها پیدایت می شود؟!

رسول یونان

Saghar پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ نظرات ()

چه بی نصیب زندگی می کنیم

 

شبیه دزدی که تا صبح

 

از دیوار خانه اش بالا می رود

 

چه بی پروا

 

از مرگ سخن می گوییم

 

شبیه مستی

 

که نیمه شب

 

از کافه ای

 

بیرون می زند

 

و به کافه ای دیگر می خزد

 

چه بی نصیب

 

چی بی پروا

علی رضا لبش

 

دو ماه تا عید مانده

به تکرار تکرار

بدون هیچ تحولی

 

91.11.13

Saghar سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ نظرات ()

تب کرده ام.

و خورشید هم.

خورشید هم انگار حالش خوب نیست.

سخت است،

(میان یک کهکشان،

                           خورشیدی تنها بودن!)

تنهایی تب می آورد.

بیچاره خورشید!!

                     با آن تب تند زیبایش..

این ستاره ها،

چه روح سرکش صبوری دارند!

می گویند:بسیاری شان سالها پیش از این

                                                        مرده اند!!

و این کهکشان!!!!!!

شاید

قبرستانی باشد...

با میلیونها روح سرکش چراغ به دست..

شاید

روح ها هم ....تب که می کنند ،میمیرند!!

تنهایم.

تب کرده ام.

چراغی می خواهم،

                              تا

                                برای کهکشانی دورتر...

                                                                      ستاره ای شوم.

و دخترک غمگین کهکشانی

با آن سه جفت چشم سبز ریز و

موهای نقره ای بلندش،،

مرا ببیند

و بداند که..

تنها دختر تنهای تب کرده ی عالم

                                                  نبوده است.

آزاده سنایی نژاد

حقیقت دارد 

تو را دوست دارم!

در این باران

می خواستم تو٬ 

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم٬ 

سلام کنم٬

لبخند تو را در باران می خواستم 

می خواهم 

تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم 

دوباره متولد شوم 

دنیا را ببینم 

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم 

دوباره در آینه نگاه کنم.

ندانم پیراهن دارم 

کلمات دیروز را٬ 

امروز نگویم! 

خانه را برای تو آماده کنم٬

برای تو یک چمدان بخرم٬ 

تو معنی سفر را از من بپرسی.

لغات تازه را از دریا صید کنم 

لغات را شستشو دهم 

آنقدر بمیرم٬ 

تا زنده شوم!

احمدرضا احمدی

می‌ توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

که دوستت ندارد 

به گنجشک‌ ها بیش‌ تر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی‌ ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچ‌ وقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب‌هایم را

از روزهایی که بوسیده‌ای

از من کنارتر بکشی

خودت را جمع کنی

پشت گوش بیاندازی حرف‌ هایت را

موهایم را که توی صورتت بود

بالا بیاندازی قرص‌ های فراموشی مرا

آب را

و دکمه‌ های هماغوشی‌ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهارخانه‌ ای که پیراهن تو نیست

توی خانه‌ ای که

هم خانه‌ ام نیستی!

ناهید عرجونی

Saghar جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ نظرات ()

من

به اشکال مکعب میخندم

و به استوانه

هنگامی که به سمت سرازیر می غلطد.

من از لوزی های متعدد بیزارم

و همیشه

دلم برای مستطیل می سوزد

که در انتها

تنها جسم ما را در آغوش خواهد کشید.

من فقط دلخوش دایره ام،

هر چه باشد

چیزی شبیه انعکاس توست

در آسمان بلند ماه هفتم من.

امیر آقایی

Saghar چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ نظرات ()

وقتی می روی

تمام چیزهای عادی

یادگاری می شوند

حساس می شوند

ترک بر می دارند

بر مبل نمی شود نشست

که تو آنجا نشسته بوده ای

هوا را نمی شود نفس کشید

که عطر تو آنجا بوده است

وقتی نیستی

همه چیز

تو را یادآوری می کند

تو را و نبودنت را...

Saghar یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ نظرات ()

جای تو
   
همین جا
   
کنارِ من خالی ست
   
من اما به افقی دور خیره ام
   
نگاهم
     

هر روز از پنجره عبور می کند
   
و می دود
   
تا افق های دور
   
جای تو اما
   
همین جا
   
پشتِ همین پنجره
   
خالی ست...

داریوش مفتخر حسینی

ای تو که فاصله ات

حادثه ای غمگین است

من به یک خنده تو خشنودم

ای تو از ثانیه ها رنگین تر

من که از خط تنفس تا مرگ

نیمه گمشده خود بودم

با تو با هر چه مرا در پیش است

با تو با حادثه ها خشنودم.

ساناز محب

 

لحظه ای پیش

یک الان دیگرم

به گذشته پیوست

چقدر بعداهایم

کم شده اند

احسان پرسا

Saghar سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ نظرات ()

مانند دو شی ء قدیمی

و نا آشنا

از کنار هم گذشتیم

مانند دو چوب رختی غریبه

که لباس هایی آشنا

به تن دارند

*

تنهایی

به یقه پیراهنمان چسبیده بود

علی رضا لبش

Saghar چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ نظرات ()

نباید گفت اما من اسیر دست تقدیرم

ازین تکرار روز و شب شدیدا تحت تاثیرم

در این شبهای تنهایی دوباره خواب می بینم

که قبل از خواب بیدارم و بعد از خواب می میرم

برای من که مثل ابر بودم ساده و آزاد

برای من که یک عمر است از دیوار ها سیرم

نبایدها نباید ماند و باید ها نباید شد

ازین زنجیر ازین زنجیر ازین زنجیر دلگیرم

شبیه آبشاری مملو از اندیشه های نو

به عمق دره های هرز بی فکری سرازیرم

همیشه در سرم سودای تغییر شرایط بود

ولی از بخت بد حالا خودم در حال تغییرم

خلاصه خسته ام اما به امیدی که می آیی

تمام این بدی ها را به فال نیک می گیرم

محمدحسین عباسی

Saghar چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ نظرات ()

نفست چقدر شبیه

مردمک چشمم

دودو … می زند

ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را…

راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟

من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام

خودم را به خواب نبودنت می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

میان لالائی حقیقت

کجای این نبودنها

به بودنم می خندی

Saghar یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ نظرات ()

باید به دندان بگیری

تمام دوست داشتن را

راه بروی

کار کنی

گریه کنی

بخندی حتی و دوست بداری ..

دوست داشتن را

باید تا کنی توی جیب پیراهنت

جایی نزدیک به قلبت ..

گاهی حتی میان مشت هایت

خیابان های شهر را گز کنی و دوست بداری ..

دوست داشتن را

باید بگذاری توی چشم هایت

نگاه کنی ..

وصله اش کنی به تنت – پنهان -

بریزی اش توی حلقت

قورتش بدهی و دوست بداری ..

جز این اگر باشد

زنده به گور می شوی!!

مهتاب رفیعی

خودم را آویخته‌ام

از گناهانی که به گردنم می‌افتد!

طناب از گردنم می‌افتد

تو از سرم نمی‌افتی!

لطفا لگد بزن

به چارپایه‌ای که زندگیم

روی آن  ایستاده!

این پا و آن پا نکن،

پشت پا بزن

به بختی که هی به خواب می‌رود...

مرگ روی پاهای من می‌ایستد،

وقتی به انتظارش می‌نشینی...

نسترن وثوقی

دستم را که رها می‌کنی،

سـُ‍ر می‌خورم توی بغل شب،

دو دستی می‌چسبدم.

بوسه‌ات را بغض می‌کنم،

نوازشت را می‌گریم،

و هم‌آغوشی‌ات را

عق می‌زنم

توی صورت شهر!

لبخند می‌پاشی

روی بالشم.

چشمت را نمی‌فهمم،

زبانت را هم،

با این‌حال

به‌تمام‍ِ لهجه‌های دنیا،

دوستت دارم!

حتا به لهجه‌ی سکوت

وقتی به نام می‌خوانیم!

خودم را برایت کنار می‌گذارم

از خودم کنار می‌کشم،

تا کنارِ تو باشم،

تا تو در کنارِ خودت باشی.

چقدر می‌پرسی: آدم شدی؟

خیالت راحت

من خیالِ آدم شدن ندارم!

نسترن وثوقی

حالا دوباره همانم که بود

برگشته ام باز

برگشته ام.

در من اما چیزی عوض شده است

چندی زنی می زیست در من

که به باد می داد حریر گیسوانش را

تا باران بگیرد

به دشت می سپرد سپید پیرهنش را

تا برف ببارد

چیزی عوض شده است

پیش از این در دلم تنها سیر و سرکه می جوشید

حالا ولی آنجا

شبها، گاه و بیگاه...

ناگهان ماهی قرمزی زیر آواز می زند

سیب سرخی ساز می زند

سبزه ای به رقص درمی آید

بی گمان کسی

در دلم سکه ای جا گذاشته....

گلاره جمشیدی

Saghar دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ نظرات ()

مثل سنگی که محکم 

به پیشانی ات می خورد و می گذرد 

و فقط گیجی اش می ماند... 

مثل بوسه ای که ناگهان 

به چال گونه ات می نشیند 

اما زود بلند می شود 

رد پایش را پاک می کند 

و می رود... 

نمی دانی از کجا آمد 

به کجا رفت... 

آنقدر بی حواس است اما 

که عطرش را جا می گذارد 

داغش را هم 

و تو با همین داغ است که دلت را گرم... 

و با همین داغ است که قهوه ات را دم... 

و با همین داغ است 

که گُر می گیری عاقبت یک شب و 

درد می گیری و 

آتش... 

نمی سوزی اما 

بو می کشی 

می خندی 

و دلت 

یک سنگ دیگر می خواهد...

گلاره جمشیدی

Saghar چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ نظرات ()

زیبا،

زهرا،

به هر نامِ زنانه‌ای که صدایم بزنی

به سویَت بَر می‌گردم

و فراموش می‌کنم

زمانی را  که دهانت را با همین نام‌ها پُر می‌کردی!

فراموش می‌کنم

غروب‌هایی را که سعی می‌کردی

به دیدنم بیایی!

و هیچ کس جز گوشیِ تلفنِ همراهم

شاهدِ تلاش‌هایِ بی‌نتیجه‌ی تو برایِ آمدن نبود...

تو نمی‌آمدی

و من همیشه  گمان می‌کنم

دلیل تمامِ دل‌شوره‌های غروب‌هایِ این شهرِ لعنتی

تو هستی!

نسترن وثوقی

Saghar دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ نظرات ()

حالا دیگر

یک خط در میان گریه می‌کنم،

حالا دیگر

شانه‌هایم صبورتر شده‌اند

و با هر تلنگری که گریه می‌زند

بی‌جهت نمی‌لرزند!

انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای

از چشم‌هایم نمی‌افتد

و پاییزِ من

اتفاق زردی‌ست

که می‌تواند

ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!

حالا تو هی به من بگو

بهار می‌آید...

نسترن وثوقی

1346071359428589_large.jpg (500×309)

اصرار می‌ کنی
قلب داری!
و من چگونه به تو بفهمانم
که قلب هیچ‌ کس 
را نمی‌ توانی تویِ قفسه‌ی سینه‌اش پیدا کنی!
باید ته چشم‌هایش را بگردی
یا دست‌هایش را لمس کنی
بعضی‌ها
قلب‌ شان تویِ دست‌هایِ‌شان می‌تپد!
بعضی‌ها
تویِ چشم‌هایِ‌شان
و عده‌ای
انگار
قلبِ‌ شان را به لب‌هایِ‌شان دوخته‌اند
که در هر بوسه‌ای
می‌توانی ضربانِ زندگی را
حس کنی!
ولی قلبِ تو 
در هیچ‌ کدامِ این‌ها نبود
نه در دست‌هایت
نه در چشم‌هایت
نه در لب‌هایت!
اصرار می‌کنی
قلب داری
و من چگونه به تو بفهمانم
آن‌ چیزی که دکترها
از آن عکس می‌گیرند
قلب نیست!
و درست به همین دلیل است
هیچ ناراحتی قلبی
با عمل جراحی خوب نمی‌شود!
اصرار می‌ کنی
قلب داری
و نمی‌دانی
هنوز آن قدر دیوانه هستم
که همین‌ گونه دوستت داشته باشم...
نسترن وثوقی
Saghar جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ نظرات ()

wallpaper-2274484.jpg (500×313)

بزرگتر از دهانم بودی

از دست هام

حتی چهارشانه ی پدر.

ماهی بودی

           لیز می خوردی کف حوض

ابر بودی

         آبی رنگی دور

        برای خودت

        عین تیله های برادرم

شکل نبودن

حالی که اشتباهی سرخوش می کرد

می دوید لای پوستم

چشم هام

لب هام

انگشتانم را مسخ می کرد.

تلخ بود و گس

خیابان ها

پل ها

نیمکت هایی که بی تو از گلویم پایین می رفت.

سهم من نه

سهم دست هام ....آغوشم نه

رنگ و روی مهتابی روزهام

تن سرگردان زنی که

هر ذره اش بی تو

                     سر زا می رفت.

الهه مختاری
Saghar چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ نظرات ()

راه

به بند کفش هات

گره خورده است

و شال گردنت

ادامه ی میدانی ست

که پیکره ی هزار ساله ی زنی را

از آن ربوده اند




نه سر

نه انتهای این پیاز بوده ایم

اگرچه رنگ و بویمان

همیشه گریه آور است

 

 

قصرهایمان

همه بادی بود

که انگشت های تو

به میهمانی کوتاه گیسوانم می آمد

این روزها

هرچقدر هم که نردبان می بافم

هیچ قصری نیست

که از نیمه شب کوچه

بازپس بگیرمت

 

شن های ساعتم را

باد

تا کویر برد

من

هیچ را زیر و رو می کنم

 

امشب

هیچ عاشقانه ای نسرودم

نه برای دست های تو

نه کبوترانی

که خالی آشیانه هایشان

روی شانه ام

درد می کند...

صبا کاظمیان

wallpaper-1623641.jpg (500×359)

دعایت میکنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی، بی عشق نازیباست
دعایت میکنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی، تبسم را به لب های عزیزی، هدیه فرمایی
بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت میکنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری، رخ بتاباند
دعایت میکنم، روزی زلال قطره اشکی 
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت میکنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی
با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت میکنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن 
فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را، از نوازشهای بارانی 
دعایت میکنم
روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت میکنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد 
با عشق
بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت میکنم، روزی خودت را گم کنی 
پیدا شوی در او
دو دست خالی ات را پر کنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت میکنم روزی 
نسیمی، خوشه اندیشه ات را 
گرد و خاک غم، بروباند
کلام گرم محبوبی 
تو را عاشق کند بر نور
دعایت میکنم وقتی به دریا میرسی 
با موج های آبی دریا، به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان، بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی، بنوشانی
دعایت میکنم روزی بفهمی،
در میان هستی بی انتها، باید تو می بودی
بیابی جای خود را، در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم 
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، به یاد آرد
دعایت میکنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی 
معشوق عاشق؟ 
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت میکنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی 
ببندی کوله بارت را


                                                                                                کیوان شاه بداغی

Saghar جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

آنقدر دیر آمدی

که رنگ چشمانت

و طرح کت سورمه ای تو

از یادم رفت !

آنقدر دیر آمدی

که نامه هایم کبوتر به کبوتر

در مسیر آسمان شعر شد

شعرهایم کلاغ به کلاغ

از توت فرنگی تا پرتقال

حرف مردم شد!

آنقدر دیر آمدی

که صد پیمانه نشاط وحشی

در پیاله هوشیاری من

یک وعده هم مرا دیوانه نکرد

آنقدر دیر آمدی ... دیر آمدی ... دیر آمدی

که لیلی شدن از یادم رفت !

نسرین بهجتی

Saghar پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

 

دلم پرواز میخواهد...

و شعری با تب سوزان،...

و آن تنهایی برگی...

که افتد از سر شاخه...

و جان بخشد نگاهم را،....

دلم آواز میخواهد،...

هزاران شعر ناخوانده...

هزاران حس جامانده...

و یک دریا پر از باران...

که مانده در دل مژگان،...

دلم آغاز میخواهد...

دلم پرواز میخواهد...!

Saghar شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

634575740008906250.jpg (500×332)

مرا اسیر تاریخ کرده ای

منی که تنها

به فاصله ی دو لبخندت زنده ام

 دور که می شوی

مغول ها حمله می کنند

دورتر که می شوی

مجلس را به توپ می بندند

موهایت که پریشان می شود

یعنی

قیام جنگل

دلت که می گیرد

کودتا...

 بخند!

بخند تا دوباره سربازها

به خانه شان برگردند

و تاریخ مان

کتاب کوچکی شود...

با سلامِ تو

اولین انسان ها به سرزمینم بیایند

و خداحافظی ات

زمین را نابود کند

Saghar چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است

کم بکن، کم گله، فریـاد زدن ممنوع است

بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابیست کباب

دل ِ دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است

تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت

حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است

بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند

حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت

شادی از منظــر این قوم گناهیست بزرگ

بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است

شادی صندوقی

Saghar پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()


تمام قبرهای دنیا

کوچکتر از آرزوهای منند !

و به همین دلیل ساده

نمی خواهم بمیرم

این گوزن بی شاخ

این پرنده بی بال

این اسب بی یال

هنوز آرزوهای ناتمام بسیار دارد

عزیزم ... نگران نباش ! ؟

از همچو منی

که اینگونه عاشق زندگی ام

مرحومه مغفوره شدن

محال است

محال !

نسرین بهجتی

Saghar پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

کاش من پسر بودم

تو

دختر چهارده ساله ی همسایه

می رفتم سربازی...

هر روز دوستت داشتم

هر شب کشیک می دادم.

و تنها چیزی که پشتم را می لرزاند

ترس از گلوله ی دشمن بود و

مردی که ممکن بود

تا برگشتنم

عروسش شده باشی.

رویا شاه حسین زاده

Saghar شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

چقدر ساده فراموش کردی

وقتی هنوز

اتاقم بوی تو را

در خود دارد

وقتی هنوز

رد انگشتانت

روی میز تحریرم

مانده است.

کاش پیش از رفتن ات

فراموش کردن را

به من هم

یاد میدادی.

لیلا عباسعلی زاده

Saghar پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()

شمع

بر دست می گیرم

تا سوخته شود

این پوست

و درد آیَدَم

که بدانم

هر آن دستی

که شمعی

دلی

چشمی

روشن می کند

باید

بسوزد

آب شود

و نیست

شود

تا زمانی

روزی

از موم ِ آب شده ء

وجودش

او را

در یابند..!!

Saghar یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ نظرات ()

یک خرس مخملی خریده ام

برای دختری که

ندارم

و یک عینک

برای پدر

که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم

برای او که نیست

گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین

زندگی،زندگی ست

و اگر فردا

برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

تعجب نکنید.

رسول یونان

Saghar دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ نظرات ()

موهایت

که با دست خودت بافته ای

حرف های پشت سرت می شوند

فرشته هایی که عمری ست به دوش می کشی

پلک که می بندی

پشت سرت

چه ها که نمی گویند

چه ها که نمی نویسند،

تو یک زنی

و همین کافی ست !

رویا شاه حسین زاده

حتی در خیال تو را نبوسیده ام

می دانم

دست سوی تو آرم

از خاطرم می روی

مثال تصویر ماه بر آب

که دست سویش آری

از خاطر آب

می رود.

علیرضا حلاج

Saghar پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ نظرات ()

شمع نیستم

که به یک فوت تو

کلاه از سرم بیفتد

رسم دهان دوختن نیز تازگی ها

با رواج شکنجه ی روح

یکسره منسوخ شده است

اصلا لازم نیست از این پس

حرفی بزنم

دهانم را باز نکرده

دنباله ی حرفم را

پرندگان میگیرند

و صدا در صدا

گوش فلک را هم کر می کنند

چه برسد به گوش های تار تنیده ی تو

تو دیر جنبیدی زرنگ

پیش از آنکه سنگ را

به جانب دریا پرتاب کنم

باید دستم را می گرفتی

حالا جلوی این موج ها را که دایره وار

به سمت اسکله ها می روند

دیگر نمی توان گرفت

این را هم بگویمت:

عروسک و دوئی که قلب پارچه ای اش را

سوزن باران کرده ای

المثنای من نیست

المثنای من امشب

گربه ی سیاهی است

که راه پس و پیش

اگر نداشته باشد

خیز بر می دارد

به سمت صورت حق به جانبت

و چنگال های تیزش را

نه بر پوستی که قرار است

پشت سر بگذاری

بلکه به روح تو خواهد کشید

خطوط خون چکانی که به یادگار از من

با خود به ابدیت ببری.

عباس صفاری

از این عصر خسته ام

برگردیم

به هزاره های دور

من با پوست خرسی

که زمستان هایمان را خوابیده

برای تو بالاپوشی بدوزم

و تو

با شاخ گوزن پیری

که شکار کرده ای

عکسم را

روی دیواره ی غارمان بکش!

مرا به هزاره هایی ببر

که غروب ها

با شکاری تازه به خانه می آمدی

و قلب من

تنها آتشی بود که کشف کرده بودی!

رویا شاه حسین زاده

لبخند بزن

دنیا

چیزی جز تصویر تو

در آینه ها نیست .

 

تو

آن قدر

تشنه ی عشق من بودی

که باید می فهمیدم

روزی

از من سیر می شوی.

 

شماره ی عینکم را

با تو تنظیم می کنم

تو هر روز

دورتر می شوی

من پیر تر .

 

هر چه قد می کشیم

از ریشه هایمان دور می شویم

بی آنکه بدانیم

همه چیز از خود ما

آب می خورد .

"مونا اکبریان"

Saghar یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

فتیله ی چراغ را

پایین میکشم

تا برق چشم های تو

شبم را روشن کند

و سرانگشت هایم

طرح لبخند مهربان تو را

حس کنند

خاموش کن اصلا

چراغ را

که شب کنار تو

مثل روز روشن است .

لیلا عباسعلی زاده

Saghar پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

اگر مرا دوست نمی داری

دوست نداشته باش !

من هر طور شده

خودم را از این تنگنا نجات می دهم

اما دوست داشتن را فراموش نکن

عاشق دیگری باش !

این ترانه نباید به پایان برسد

سکوت آدم ها را می کشد

این چشمه نباید بند بیاید

میخک هایی که در قلب ها شکوفا شده اند

از تشنگی می خشکند

اگر دوست داشتن را فراموش نکنی

تمام زیبایی ها را به یاد خواهی آورد !

                                                                                           رسول یونان

ساغر نوشت : وبلاگم دوساله شد 

Saghar یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

  روزها سر به زیر

شب ها بیدار

چهره اش نورانی ...

الگوی من

تیر چراغ برق است

 

گریه

زبان خواستن کودکی است

بچه شده ام ...

 

 

عشق،

خیابان یک طرفه،

هیچ رفته ای را

باز نمی گرداند

     

عاشق،

تنهاترین انسان

حتی دلش هم

ترک اش کرده است

احسان پرسا

Saghar پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

نا امید نیستم

از امید بگویم

آنچه هست

یأس مطلق نیست

عاقبت یک کلید

به قفل زنگار گرفته ی ما نیز می خورد

همان ماه

که به پنجره های دیگران می تابد

به پنجره های ما نیز

خواهد تابید

فقر ما را زیباتر کرده است

یک روز

کسی نیز برای ما شعر خواهد گفت .

                                                                                     رسول یونان

تنهایی

تنهایی

تنهایی

هیچ چیز به اندازه تنهایی غم انگیز نیست !

تنهایی

نام بیهوده زندگی است

وقتی بیداری

خسته و غمگینی

وقتی میخوابی کابوس می بینی !

وقتی تنهایی !

سردت می شود

انگار برف

روی استخوان شانه هایت نشسته باشد

تنهایی

جمع نامتعارفی است

جهنمی با آتش سرد

میان شعله ها از سرما یخ میزنی !

تنهایی هول آور است

پر از ظلمت و ناشناختگی

مثل خانه ای متروک در حاشیه جنگل

عبور نسیمی از لابلای علف ها

می تواند از ترس دیوانه ات کند.

وقتی تنهایی

به همه چیز و همه کس پناه می بری

پخش می شوی

در کوچه و خیابان

به جاهایی می روی که نباید بروی

به آدم هایی سلام می کنی که نباید . . .

مجبوب من !

بیا دست مرا بگیر و مرا بیرون بکش !

از کافه های دود و نیشخند

از گلوی شب ها

از گل و لای روزها

من پراکنده شده ام

بیا مرا جمع کن از کوچه و خیابان

بیا مرا جمع کن از دیگران !

تنهایی درنگ در سنگ است

حرف زدن از یاد آدم می رود

تنهایی

درست مثل پیری است

خمیدن تک درخت است

بر لبه ی پرتگاه .

تنهایی

تجسم راه های مسدود است

بیچارگی روباه است

در یک قدمی مرگ و ترن .

محبوب من !

من تنهایم بی تو

هیچ کاری نمی توانم بکنم

دیگر شعری هم نمی توانم بنویسم

و این تنهایی تلخ است

تلخ مثل نگاه نوازنده ای که

با دستهای بریده به پیانو می نگرد !

رسول یونان

Saghar دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

قسـمت این بود که من با تو معاصـر باشم

تا در این قصــــه پر حــادثــه حاضــــر باشم

حکـم پیشانی ام این بود که تو گـم شوی و

من بــه دنـبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن ســـوی دریا بـــروی

من به ســـودای تو یـــک مرغ مهاجر باشـم

قسمـــت این بود، چرا از تو شکایـــت بکنم؟

یا در ایـــن قصـــه بــــه دنبال مقـصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مـــرا زجـر دهد

تا بــرازنــده اســــم خوش شـاعـــر باشــــم

شـــاید ابلیس تو را شیطـنت آموخت که من

در پس پرده ایـــمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمـت ها

ســال هــــا منتــظـر قــسمت آخـــــر باشــــم

 

غلامرضا طریقی

Saghar جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ نظرات ()

بیا

به شانه های زخمی هم

تکیه کنیم

زخم ها

تنها کسانی هستند

که می توانی یقین داشته باشی

دشنه نیستند!

دلگیر نیستم

گلویم گیر کرده است

لطفا به گیرنده هایتان دست نزنید

خبرها سیاه و سفید می رسند

حرف ها روی دلم باد کرده است

باید بسوزانمشان

وگرنه به همه جا سرایت می کنند

زندگی ساده تر از این حرف هاست

که تو فلسفه ببافی

من

با ریاضیات اثباتش کنم

زندگی

دروغ بزرگی است

و دروغ تر از آن :

همه چیز درست خواهد شد

غزال مرادی

Saghar چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ نظرات ()

 

ساده بودم

آن قدر ساده که باورم شده بود

بچه ها را از بازار می خرند!

و در ذهن من آفریدگار

پیرمردی بود که زیر بازارچه

به زن های مهربان

مادر شدن می آموخت،

همیشه فکر می کردم که مادر

کدام یک از ما را گران تر خریده است؟

و هر بار دلم می گرفت

دلم می خواست

او یک شب

مغازه اش را که بست

به خانه ما بیاید و بگوید

این یکی را ارزان فروخته ام خانم!

آمده ام از شما پسش بگیرم!

 

رویا شاه حسین زاده


وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon