صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

زنی باش که تکیه گاه است

که محکم است

زنی باش که اگر یک روز از غم بارید

فردا زیباترین لباسش را بپوشد

لبخند زند و ادامه دهد

عاشق باش،لطیف باش

اما مطمئن

این ها که می گویند

او را برای پولش خواستم

برای ماشین مدل بالایش

برای خانه ی لوکسش

فاتحه ی خوشبختی را باید بخوانند

زن بودن بی نیاز بودن است

زن باید عشق باشد

اطمینان باشد

باید بشود در چشمان یک زن نگاه کرد

و تمام دل نگرانی ها را به یکباره دور ریخت

باید بشود در آغوش یک زن

خستگی ها را فراموش کرد

اینکه گاهی دختر بچه می شود

لوس می شود،ناز می کند

اینکه گاهی از مردش می پرسد

دوستم داری؟

باید از زنانگی اش باشد

زنی باش

که اگر روزی تو را نفهمیدند

سرت را بالا بگیری

محکم لبخند بزنی

و مطمئن باشی

مرد می خواهد تو را فهمیدن!

 

 

 

 

 

عادل دانتیسم

Saghar پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

جایت خالی

پاییز آمد

حیاط را شست

به گلدان ها آب داد

و پا به پای سایه ها راه رفت

تا هر جا که ساعت ها

تو را نداشتند

تا هر جا که ...

درد از سکته ی عقربه ها آغاز شد

از حذف خاطره ای از حافظه ی ساعت

.

ساکت بی نگاه!

من چند ثانیه از تو را گم کرده ام

که حالا می توانم به خواب نروم

با پاییز شوخی کنم

و سر به سر قبرها بگذارم

 

 

 

 

 

آبا عابدین

Saghar پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

باور کن

فراموش کردم پیش از تو

کجا بودم

چگونه بودم

باور کن

فراموش کردم

کی به دنیا آمدم

تو بگو ، کی به من رسیدی؟

فراموش کردم چهره ام را پیش از تو!

دنیا را!

خدا را!

رازقی و سیب را!

فراموش کردم اول تو بودی یا عطر پرتقال سبز!

باور کن فراموش کردم

عشقم را در جیب کدام پیراهن

برای روز مبادا پنهان کردم!

فراموش کردم روز مبادا کجای داستان بود؟

راستی

تو کی میرسی؟

چیزی یادت هست؟

مرا...

دوستت دارم را؟

دوستت دارم را؟

دوستت دارم را؟

یادت هست؟

مرا...

 

 

 

 

 

حامد نیازی

Saghar سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

از میان تمام چیزهایی که دیده ام

تنها تویی که

می خواهم به دیدن اش ادامه دهم

از میان تمام چیزهایی

که لمس کرده ام

تنها تویی که

می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم

.

خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم

چه باید کنم ای عشق؟

هیچ خبرم نیست

که رسم عاشقی چگونه بوده است

هیچ نمیدانم که عشق های دیگر چه سان اند؟

.

من با نگاه کردن به تو

با عشق ورزیدن به تو زنده ام

عاشق بودن ، ذات من است ...

 

 

 

 

 

پابلو نرودا

Saghar دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

یادت نرود

همیشه آرام ترین ها بهترین می شوند

پر خاطره ترین می شوند

مثل

آرام ترین آدم ها

آرام ترین بوسه ها

آرام ترین دوستت دارم های در گوشی

آرام ترین آغوش

یادت باشد

همیشه آرام ترین ها

آرام می کنند زندگی سخت این روزها را

درست مثل

یک عاشقانه ی آرام

 

 

 

 

 

سهیل هدایتی

Saghar دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

هزار سال دیگر

روی قبرهایمان

گلی بروید اگر

به هم سلام تازه ای می کنیم

برایت برگ تکان می دهم

گلبرگ هایم را به دامنت میریزم

با زبان گل ها صدایت می کنم

- گل من !

انگار که قبلا شنیده باشی صدایم را

گل از گلت می شکفد

- ساقه هایمان که به هم نمی رسند -

عطرت را برایم پخش می کنی

و من صدای مویت را میشنوم

که مرا بنواز

مرا بباف

مرا روی شانه ات بریز

هزارسال دیگر

روی قبرهایمان می روییم

که باز بخواهمت

که باز بخواهی ام

 

 

 

 

 

آبا عابدین

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

شب ها در خواب حرف می زنم

راه می روم

بی شک دنبال تو می گردم !

روزها در بیداری سکوت می کنم

می خوابم

می دانی که ...

دنبال من می گردم !

بیمار توام

و دوای منی ،

حیران توام

و آرزوی من باش !

این یعنی خواب در بیداری ،

بیداری در خواب ،

این یعنی خود عشق !

 

 

 

 

 

حامد نیازی

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

وقتی در خانه نیستی

زلزله

آتش

و حتی بادی که به پنجره می کوبد

وحشت زده ام می کند

می ترسم

هیچ راه فراری به آغوش تو نباشد

 

 

 

 

 

منیره حسینی

اضافه کردن شکلک ها به شبکه های اجتماعی

شاید بسیاری از سخن ها را کوتاه کرده

اما

دلتنگ ها را دیوانه می کند...

فکرش را بکنید :

دلتنگش هستید ،

ساعتی کلنجار می روید ،

وقت می گذارید ،

شعر یا متنی پیدا می کنید ،

تمام احساستان را در آن ریخته

و می فرستید به او ...

اما در جواب : تشویق

 

شما دیوانه نمی شدید ؟

 

 

 

 

 

پوریا امجدی

Saghar دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

دهان من همیشه

طعم کلمات را به خود میگیرد

باور کن اگر بگویم شوکران

اگر سه بار

در سه روز متوالی

بگویم شوکران

زهر دهانم ریه هایم را خون می کند.

بگیر

لطفا توالی این کلمات غمگین را

از دهان من بگیر

و میان اندوه های من

فاصله

ایجاد کن

.

من اگر سه بار

در سه روز متوالی

بگویم « فاصله » 

واقعا از تو دور خواهم شد

 

 

 

 

 

رویا شاه حسین زاده

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

می چسبی به من

شبیه چایی بعد از خواب

سیگار بعد از غذا

یا عطر بازمانده بر لباسی که پارسال می پوشیدی

می چسبی

به اندازه ی تمام فالوده های تابستان

تمام گوجه سبزهای نمک زده ی سیدخندان

به اندازه ی باران

وقتی کولر روشن است

می چسبی

تو از آن لبخندهایی

که می شود زبان کوچکت را بوسید

وقتی موهایت را بعد از کشف

آغاز می کنی

.

تو آخرین لذت دنیایی

که اشتباها اینجا بدنیا آمده

 

 

 

 

آبا عابدین

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

مثل یک ملکه با تو رفتار می کنند

می گذارند تمام موجودیتشان را فتح کنی

می گذارند از شرق تا غرب قلب هایشان را تسخیر کنی

می گذارند سرت را بالا بگیری

و هر وقت دلت کشید با نگاهت نوازششان کنی

تاریخ را از روز اتفاق احساس زنانگی تو می زنند

مثل یک ملکه ، ملکه ی ذهنشان می شوی

بعد یکدفعه انقلاب می کنند

و با گیوتین هایشان

روی هر چه شورشی فرانسوی ست سفید می کنند

.

.

سلطان قلب هیچ کس نباش

این دروازه ها همه به دروغ باز می شوند..‌.

 

 

 

 

نیکی فیروز کوهی

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

در دلم

زنی رخت می شوید

و چنگ می زند

یقه چرک دلتنگی را ...

زنی که دوست داشتنت را وسواس دارد..‌

 

در سرم

دارکوبی نوک می زند

تنه درخت تنهایی را

و مرا به جنون می کشد...

 

در چشمم

پلنگی شکار میکند

ماه آسمان خوشبختی را

و سقف زندگی ام

شکاف می خورد...

 

در گوشم

صدای جیغ کلاغی

کابوس هر شبم شده است...

 

و تو

در ازدحام قصه من

بی خیال

ایستاده ای و نگاه می کنی....

 

 

 

 

سارا قبادی

Saghar یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

مخاطب که تو باشی ،

مگر جز عاشقانه های پر از دلتنگی ،

متن دیگری هم میشود نوشت؟

اصلا برای از تو نوشتن 

پاک کردن

و خط زدن هیچ واژه ای لازم نیست!

بس که ساده و صریح ی « دل بر جان »

و اصلا تو همان جانی که بر دل نشسته!

مخاطب جان

پای تقویمت همین امشب،

در چندمین ماه و سالی که چنین دوست دارمت بنویس؛

سال دیگر همین ساعت !،

وقتی پاییز چیزی به آمدنش نمانده و

صدای پایش را میشنویم،

دستت را بگیرم و برویم

عمیق و خالی از دلتنگی؛

به خواب

به خواب

به خواب

 

 

 

 

 

علی قاضی نظام

من معنی این اسم هایی که زمینی ها

روی فصل ها گذاشته اند را نمیفهمم !

در من یک فصل وجود دارد به نام « تو »

تمام روزهایش همین «تو» مرا با بوسه بیدار میکند،

برایم چای میزیزد

دستم را میگیرد و عاشقانه می بوسد ،

و مرا میبرد به همان باغ همیشگی ...

جایی که شکوفه هایش آرایش میکنند

کمی عطر به خودشان میزنند

لباس های سفید و گلبهی شان را میپوشند

و منتظر من و تو میمانند تاحالمان را بهتر کنند ،

گاهی هم این «تو» شیطنتش گل میکند

آرام می آید و از پشت سرم

چشم هایم را میگیرد

و در گوشم آهسته میگوید : اگر گفتی من کی ام ؟

من هم برمیگردم و در آغوش میگیرم خیالش را

و میگویم : تو همان زیباترین فصل خدایی که در من شروع شدی

جانم !

 

 

 

 

غزاله خواجوی

دوستت دارم های سیزده سالگی را

روی بخار شیشه ی کلاس کشیدیم

با یک قلب

و حرف اول یک اسم

دوستت دارم های بزرگتر را

در نامه های عاشقانه نوشتیم

پنهانشان کردیم

هنوز هم یکی از آن نامه ها آنجاست

من از ترس مادرم

جوری پنهانش کردم که حتی خودم هم نتوانستم پیدایش کنم...

دوستت دارم ،

و زنان در حوالی سی سالگی

شاید دیگر

قلبی روی بخار شیشه نکشند

اما

هنوز هم پر از دوستت دارمند

چند تا از دوستت دارم هایم را

برایت

مربای آلبالو درست کرده ام

چند تا را

گرد گرفته ام از اشیاء

با یکی از آنها

پیرهنت را اتو کرده ام

و با یکی

با یکی دارم

این شعر را برایت می نویسم.

 

 

 

رؤیا شاه حسین زاده

Saghar سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

می دانم که هر آمدنی ، رفتنی هم دارد...

ولی اگر عاشقش کردی

بمان ...!

با این « معجزه ی ماندن » است

که هنوز هم می شود «به عشق ایمان آورد» ...

بمان و بگذار

این « دین عشق »

هنوز هم باور پذیر باشد ...

 

 

 

علی رجبی

Saghar سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

کاش فرشته ای هم بود

به نام « عشقائیل » 

که روزی در صور خود بدمد و

بگوید دلتنگی تمام شد.

هر کسی عشقش را بردارد و ببرد.

 

 

 

فرزانه صدهزاری

Saghar سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

دختری که چشمانش را میبندد

انگشتان ظریف اش را

روی سینه گره می اندازد

میان دم و بازدم هایش لبخند میزند

شیرین عقل نیست

او فقط

در آغوش کشیدنت را تمرین میکند

 

 

 

علی سلطانی

Saghar دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

گاهی به خودت دروغ بگو

چند دروغ ساده

مثل :

من خوبم

آرامم

خوشحالم

 

 

بیا گاهی اشتباه کن

اشتباه بنویس

 

 

خواهر،خواستن،خواهش را

بدون «واو» بنویس

 

 

ترس را با هر «ط - ت» که دوست داشتی بنویس

و ببین

که آب از آب تکان نمی خورد

 

 

زندگی

راه خودش را می رود

چرخ زندگی

با اشتباه تو نمی ایستد ...

 

 

اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن

توی کوچه علی چپ قدم بزن

راه برو ، سوت بزن

 

 

نگو یکبار باختم تعطیل

دیگر بازی نمی کنم

 

 

 زندگی با این باختن ها

این افتادن ها

زمین خوردن هاست که زندگی می شود ...

 

 

خطر کن بی پروا

سر چیزهای بزرگ زندگی

کارت ، اعتبارت ، جانت حتی ، این همه احتیاط که چه ؟!

که خط نیفتد روی شیشه دلت !

 

 

بیا یکبار بی هدف ، بی نقشه ، بی قطب نما راه بیفت

بی توشه حتی ، برو بباز ...

 

 

نترس ، بازی کن ، آنقدر تا چیزی برای باختن نماند

تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح ... 

باور کن زمین خوردن جزئی از زندگیست

بازی کن ...

 

 

 

 

احمد شاملو

تو را میبینم و انگار دارم خواب میبینم

گمانم من تو را هر بار دارم خواب میبینم

 

کنارت اتفاقات شگفت انگیز می افتد

همین که هستی و انگار دارم خواب میبینم

 

همین که از در و دیوار دارد عشق میبارد

همین که از در و دیوار دارم خواب میبینم

 

همین که از سر شب های من بی خوابی افتاده

همین که من ادامه دار دارم خواب میبینم ...

 

تو را ای اتفاق ظاهرا معمولی دنیا

اگر خوابم،اگر بیدار،دارم خواب میبینم

 

 

 

مهرداد نصرتی

Saghar یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

ساعت این خانه را بنشان سر جای خودش

تا بچرخد برخلاف عقربه های خودش

 

از تو فرمان عقب گردی کفایت می کند

عمر رفته باز خواهد گشت با پای خودش

 

من بدی کردم ، تو خوبی ، تا بگویی قصه نیست

آنچه یوسف کرده در حق زلیخای خودش

 

فارغ از هر قید و بندی بس که با من محرمی

مرجع تقلید شک دارد به فتوای خودش

 

ماه بر روی زمین آیینه گیر آورده است

در تو هر شب می شود محو تماشای خودش

 

من همانم که به دست تو گذشت آب از سرش

او که بعد از دیدنت شد غرق رؤیای خودش

 

دوری از تو مقطعی بوده نه قطعی شک نکن

باز خواهد گشت هر موجی به دریای خودش

 

 

جواد منفرد

Saghar یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

راستش

من برای داشتن تو

راه زیادی را آمده ام از آن دنیا

که یا باید سوار تولد شوی و بیایی

یا سوار مرگ شوی و برگردی

وسیله ی نقلیه ی دیگری ندارد

از بس که دور است ... و من

این همه راه را نیامدم

که توی آسمان پرواز کنم

یا روی زمین راه بروم

یا روی آن زندگی کنم ...

من از آن دورترین جای جهان آمده ام

که در «آغوش تو»

پرواز کنم

راه بروم

زندگی کنم

و نمیرم ... من

این همه راه را آمده ام

که دیگر هیچ وقت برنگردم

حتی به بهشت

 

 

من از آغوش تو

برای بازگشت

به هیچ دنیایی

سوار مرگ نمی شوم

 

 

 

حسنا میرصنم

Saghar یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

حرفهایت را به کسی بزن

که با جغرافیای کلماتت آشناست؛

کسی که ...

می تواند وقت هایی که 

شبیه یک کوه یخی میشوی 

آفتابی شود و آبت کند ...

آرام ... آرام

بعد چکه چکه هایت را که

لیز می خورند و می آیند پایین،

با انگشت بسراند لای موهایت ...

کسی که می داند

وقت هایی که سکوت می کنی

یعنی حرف هایت جایی گیر کرده اند

و می تواند دست دراز کند

و آن همه کلمه ی بازیگوش را بگذارد توی دهانت ...

کسی که ناگفته تو را بفهمد !

کسی که میفهمد معنای بودنت را جانم !

 

 

 

عادل دانتیسم

دعا می کنم برایت

حالی شبیه حال مرا ...

که از پیش چشمهایت دور نگردم 

که عطرم از هوایت کم نشود

که نسیم عطر آغوش بیاورد برایت

دعا میکنم برایت

حالی شبیه حالم را

که رؤیا ببافی

که بوسه بکاری

که دوستت دارم بچینی

دعا میکنم برایت حال این لحظه ام را

که لبخند لبهایت را ببوسد

که شعر چشمهایت را بخواند

که گرمای نفسم به تنت بپاشد

دعا میکنم برایت بیقراری را ...

عشق را

و عشق را !

 

 

 

حامد نیازی

پیش پایت همین دو ساعت قبل

فکر کردم به روزهای بدم

فکر کردم چه علتی دارد

که تمام گذشته را بلدم

 

 

فکر کردم اگر نبودی تو

با غم بی کسی چه میکردم

روزهایم چطور سر میشد

بی تو از ترس سکته میکردم

 

 

چشمهایم به چشمهای که بود

حس آرامشم صدای که بود؟

دستهایت نبود در دستم

غصه هم دست و عمر فاجعه بود

 

 

چقدر من تو را دعا کردم

چقدر گریه ... هیچ میدانی؟

چقدر توی شعرها گفتم:

«کاش میشد شبی زمستانی»

 

 

کاش میشد شبی زمستانی

با تو در کوچه ای قدم بزنم

تو برایم غزل که میخوانی

من برایت از عشق دم بزنم

 

 

حبس در مردمان چشم توام

مژه ات میله های زندان است

آنقدر پاک و مهربانی که

حرفهایت شبیه قرآن است

 

 

تو همانی که اسم زیبایت

حک شده در کتاب تقدیرم

«خط قرمز برای من لب توست

تو بگویی بمیر میمیرم»

 

 

شادم از اینکه یار من هستی

شادم از اینکه عاشق تو شدم

شادم از اینکه تو همانی که

« مینشیند فقط کنار خودم»

 

 

چقدر روزهایمان خوب است

زندگیمان چقدر رنگین است

تا تو باشی کنار من بانو

حال این روزهای من این است

 

 

«چای داغی به دست داری و

در فضایی که عطر و بوی هل است

حس خوب سبک شدن دارد،

درد و دل با کسی که درد دل است»

 

 

عربی را همیشه مردودم

تو بزرگی نگیر سخت به من

دوستت دارم ای عزیز دلم

« یا حبیبی احبک جدا »

 

 

ناشناس

Saghar پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

به بیماری عجیبی مبتلا شده ام

که اسمش

«دوست داشتن زندگیست»

سرگیجه های مهربانی رهایم نمیکند

تب دلبستگی هایم بالاست

و به فراموشی دروغ ها دچارم

این روزها من می توانم

از نیش آدم ها جان سالم به در ببرم

به اخم هایشان لبخند بزنم

با قهرهایشان آشتی کنم

و به رفیقانی که می خواهند

خنجر بر پشتم فرو آورند

برگردم و بگویم : « راستی! میدانید چقدر دوستتان دارم؟»

مرگ آنقدرها هم چیز بدی نیست

وقتی عینکش را به چشم میزنم

فقط می توانم

دوست بدارم

 

 

 

مهزاد رازی

Saghar پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

خانوم بودن خوب است

اما گاهی دخترک درونت را زنده کن

گاهی اوقات بلند بلند بخند

اصلا دوچرخه سواری کن

چه عیبی دارد اگر دلت خواست

لی لی بازی کنی،آواز بخوانی

عروسکت را بغل کن،موهایش را بباف

انقدر ما را در بند و زنجیر سن و سالمان نکنید

هرگاه دلمان صورتی خواست

چه عیبی دارد در هر سنی صورتی بپوشیم؟

 

مرده عزیز من،

میشود لطفا کمی کمتر قضاوت کنید؟

این دلخوشی ها خیلی ساده اند

با قضاوتهایمان،

ساده ترین دلخوشی ها را از هم دریغ نکنیم

ما فقط گاهی دلمان برای

آن دخترک درونمان تنگ میشود

وگرنه سبک سر نیستیم

بگذارید به وقتش پیر شویم

ما هنوز خیلی جوانیم

هنوز برای این همه خانوم بودن زود است

بگذارید لااقل گاهی دخترک پرشور باشیم

 

 

سیما امیرخانی

Saghar دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

اصلا جرم من سیاسی است

من توی همه نبایدهایت دخالت کردم

قوانینت را نقض کردم

پیگیر روابط پنهانت بودم

ته و توی اطلاعات سری ات را در آوردم

با کارهایت مخالفت کردم

علیه شعارهایت شورش کردم

از دستوراتت سرپیچی کردم

هیچ وقت تابع نبودم

حالا خودت حساب کن

آیا من صلاحیت داشتن آن سلول انفردای را ندارم؟

عاشق اینقدر سرکش میشود؟

دربندم کن جانا

دربند...

 

 

مانگ میرزایی

Saghar دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

عاشق مردی شده ام

که

بوی

مردانگی اش

غرور

زنانه ام

را ...

دیوانه می کند !

Saghar چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

 

 

فرض کن

در آغوشت می مردم

و مرا

همانجا دفن می کردی

 

چه دلپذیر ، اگر

فشار قبر را بیشتر کنی!

 

 

آبا عابدین

Saghar پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()


اگر در ژاپن و در کیمونوهای دست دوز میدیدمت عاشقت می شدم

اگر در پاکستان و در لباس پنجابی گلدار پر زرق و برق میدیدمت عاشقت میشدم

اگر در هند و در ساری های رنگارنگ می دیدمت عاشقت می شدم

و اگر در لبنان و در آن چارقد های بلند لبنانی می دیدمت

باز هم عاشقت می شدم؛

جایش و مدلش اصلا مهم نیست،

مهم <<تویی>>

که در هر لباس و فرهنگ زیبایی

و به آن اعتبار میبخشی

و

<<من>>


که در هر صورت عاشقت می شدم..........!!!!!!!!

سینا مولایی

Saghar پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()

 

بایــــد یواشکی هایی باشد

یواشکی هایی که تنها

تو بدانی و " اوی ِ" زندگی ات

یک حرفهایی هم باید

مخصوص خودتان باشد

که تنها به گوشِ خودتان آشنا باشد

مثل ِ: مرسی که هستی _ چه خوب ِ که دارمت

حتی قهر کردنتان هم باید متفاوت باشه

مثل یک تایم ِ چند لحظه ای

بعدهرکجا که بودید ، چه تنها

چه در مرکزی ترین نقطه ی شهر

دستان هم را بگیرید ؛ روی ماه ِ هم را

ببوسید و

از بودنتان کنار هم، به خودتان ببــــالید

و در گوش هم بگویید

چقدرهمین چند لحظه هم دلتان برایش تنگ بود !

می باید یک سری لباس ها، عطرهایی باشد

که تنها خاص ِ خودتان باشد
_

باید خودتان،

رابطه ی دو نفره تان

خاص باشد

آن هم یک خاص ِ ساده

آنقدر ساده که حتی با بوسه ای

قند در دلِتان آب شود ...


عادل دانتیسم

Saghar پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()


خنده‌هایت

تعبیر تمام رویاهای جهان ست

به زبانِ کودکانه

خنده‌هایت

آغاز خوشبختی بشر ا‌ست‌

بعد از سالها جنگ با تنهایی‌اش

خنده‌هایت

نوید انقراض عصرهای جمعه است

در تقویم جهان

حسنا میرصنم

Saghar چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()


تو را باید کمی بیشتر دوست داشت

کمی بیشتر از یک همراه

کمی بیشتر از یک همسفر

کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!

تو را باید...

اندازه تمام دلشوره هایت

اندازه اعتماد کردنت

تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند

با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت

تو را باید همانند یک هوای ابری

یک شب بارانی

یک آهنگ قدیمی

یک شعر تمام نشدنی

همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی

همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!

تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی

هنگامی که پشت پنجره ی اتاقِ خاطرات‌اَت...

چشم میدوزی به برگ هایِ روانِ پاییز

هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی

هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش

تو را باید فراتر از لمسِ تَن ات دوست داشت

فراتر از اختلالات هورمونی!

برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد

علی سلطانی

Saghar چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦ نظرات ()


موهایم فِر نیست

تا از پیچ و خم هایِ آن شعر بگویی

و من باز در رویایِ دستانت

سر به بالین بگذارم و به خواب بروم

موهایم لَخت نیست

تا برایشان از آبشار بگویی و عطرشان را بو بکشی ،

موهایِ من موج دارد

تاب دارد

از جنسِ زندگی‌ام است...

نه پر پیچ و خم نه یک نواخت و صاف ،

آهای آقایِ شاعر

کمی هم از من بگو. . .

یگانه وکیلی

 

با توام روح زمستان خورده

باغ ممنوعه ی باران خورده

مسخ آواره ترین پاییزم

قعر آیینه فرو می ریزم

خوب من حال بدم را دیدی

سالها جذر و مدم را دیدی

چشم ها را به تماشا نگذار

تنگ را بر لب دریا نگذار

وسط کوچه به شب پیوستم

بی تو از هر دو طرف بن بستم

در بنندم همه جا زندان است

در اگر باز کنم ... طوفان است !

دردم از هیچ کسی پنهان نیست

حمل این خاطره ها آسان نیست

این همه خانه گریزی کم نیست

وزن این درد غریزی کم نیست

با توام منظره ناپیدا 

خانه گمشده در برمودا

نیروانای من ِ لا مذهب

پس کجایی تو در این ساعت شب ؟

دیر کردی و به شب پیوستم

بی تو از هر دو طرف بن بستم

نرسیدن به تو آغاز کماست

انقراض همه رویاهاست

تو سرابی و معما داری

فقط از دور تماشا داری

از نبود تو هوا پر شده است

شعرم از بادنما پر شده است

شعرها واژه تکانی کردند 

با نبود تو تبانی کردند

کشتن خاطره تاوان دارد

کلماتم سر هذیان دارد

صبر کن میوه ی عشقم کال است

تیله هایم وسط گودال است

با توام خاطره ی رنگی من

حس دوران کهن سنگی من

جان این خانه به لب آوردم

غار کو تا به خودم برگردم

چکمه های شب اسفندم کو ؟

ته ته مانده ی لبخندم کو ؟

نه قراری نه بهاری دارم

بی تو با خویش چه کاری دارم ؟

من به طغیان قلم نزدیکم

به نفس های عدم نزدیکم

میله تا میله قفس دلتنگی است

رفت و برگشت نفس دلتنگی است

نیستی پنجره ها تر شده است

وزن باران دو برابر شده است .

احسان افشاری

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()

 

از کدوم خاطره برگشتی به من

که دوباره از تو رویایی شدم

همه دنیا نمی دیدن منو ...

من کنار تو تماشایی شدم

از کدوم پنجره می تابی به شب

که شبونه با تو خلوت می کنم

من خدارو هرشب، این ثانیه ها

به تماشای تو دعوت می کنم

تو هوایی که برای یک نفس

خودمو از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورمو رها نمی کنم

تا به اعجاز تو تکیه می کنم

شکل آغوش تو ،می گیره تنم

اون کسی که پیش چشم یک جهان

به رسالت تو ، تن میده منم

تو هوایی که برای یک نفس

خودمو از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورمو رها نمی کنم

روزبه بمانی

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانی

چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی؟



مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی‌دارم

تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی



من از غم تو غزل می‌سرایم و آن را

تو عاشقانه به گوشِ رقیب می‌خوانی



هزار باغِ گل از دامن تو می‌روید

به هر کجا بروی باز در گلستانی



قیاسِ یک به یکِ شهر با تو آسان نیست

که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی!

سجاد سامانی

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


 

یه گوشه ی این شهر ، یه قصه ی کوتاه

یه کوچه ی بن بست ، کنار یه ایستگاه

تنها

تو با با من همراه


دردامو گرفتی ، تا خوب باشه حالم

نذاشتی بگیره ، هوای خیالم

دستات ، آرامشم داد

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت

از اینکه برداری

دستاتو از دوشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت

نرو از آغوشم …

تکرار اسمته ، تموم دفترم

این خونه بعد تو ، میریزه رو سرم

سایه ت کم شه ، بارون میشم ، خاموش میشه آتیشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت ، از اینکه برداری ، دستاتو از دوشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت ، نرو از آغوشم …

 

مهدی یراحی _ بیست و یک روز بعد

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


دلم میخواهد

بنشینی رو به رویم

درست رو به رویم

به فاصله ی کمتر از نیم متر!

جوری که نفس هایت

به صورتم اصابت کند

هی تند تند با عصبانیت حرف بزنی

هی با اخم غر بزنی

من هم با یک لبخند ابلهانه

پلک بزنم و سرم را تکان بدهم

موهایت را پشت گوشت بریزم

روی ابروهای درهمت دست بکشم

آرام که شدی بگویم

ادامه بده

اخم که میکنی

قلبم برایت تند تر میزند!

راستش این دیوانه

دعوای تو را

به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!

علی سلطانی

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


تأثیر تو در عشق زَبانی نَشَوَد ...

مُردَن همه در عشق بیانی نشود ...

ای خاطره باز عاشقی کُن با ما...

هَرچند که عشق ما جهانی نشود ...

علی محمد فریدونی

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


بیا خاص باشیم

بیا وسط یک جمع دوستانه

چشم ها را گرد کنیم

من ابروی راستم را که بالا انداختم

تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!

و هیچ کس نداند

که من پرسیده ام...

دورت بگردم؟

حامد نیازی

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()

 


کجای ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ

ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ

ﺑﻪ ضیافت عشق

ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﯽ ﺍَﻡ ؟

ﺑﺒﯿﻦ !

ﺗﻤﺎﻡِ ﻧﻮﺷﺘﻨﻢ

ﺟُﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﯼِ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍﯼِ

ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﯽ ست

ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﺭﺍ

اعتراف ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

ناشناس

Saghar یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


باید معجزه ای بی آفرینم

مثلا وقتی تو دارد اخمت می آید

قبل از آنکه بنشیند رویِ صورتت

من بوسه بارانت کنم

که اصلا یادت برود اخم داشته ای

یا اینکه

وقتی من می خواهم با تو قهر کنم

قبل از فکرش

مرا در آغوش بگیری

و من یادم برود اصلا برایِ چه می خواستم لوس شوم

قهر کنم .. و مهربانی هایم را

نثارِ بودنت نکنم ؟

باید معجزه ای بی آفرینم

که خنده هایمان به گوشِ دنیا برسد

تا همه بخندد

پیش از آنکه اشک

بر چشمانشان سرازیر شود

عادل دانتیسم


بپرس دوستم داری؟

بگذار بگویم من؟

شما را؟

به جا نمی آورم!!!

ولی...شما چقدر زیبائید!

به فنجان قهوه ای دعوتتان کنم؟

لبخند بزن 

بگو با کمال میل

بیا دوباره برای اولین بار ببینمت!

در همان دیدار دلت را ببرم

بگذار اولین دوستت دارم را دوباره بگویم!

باز هم عاشقت شوم!

تو یک لبخند که بزنی

من هر صبح آلزایمر میگیرم و تو یک عمر

اواین و آخرین عشقم خواهی بود!!

Saghar شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


سی سالگی به بعد

که عاشق شوی

دیگر اسمش را نمی نویسی کف دستت

و دورش قلب بکشی

یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات

و هی نگاهش کنی

سی سالگی به بعد که عاشق شوی

یک عصر جمعه ی زمستانی

یک لیوان چای می ریزی

می نشینی پشت پنجره

و تمام شهر را

در بارانی که نمی بارد

با خیالش قدم می زنی !

روشنک شولی

Saghar سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


باید یک نفر باشد؛

بدون غرور دوستت بدارد

آنقدر صمیمی که اگر در مدتِ یک ساعت

برای بیستمین بار میخواستی

حالش را بپرسی

دل دل نکنی

فکر نکنی

با خودت نگویی که نکند کلافه اش کنم

ترس از چشم افتادن را نداشته باشی!

یک نفر که حال تو را بلد باشد

یک نفر که بدون توضیح بفهمد

این همه بی قراری دست خودت نیست!

یک نفر که غرور خاموش تو را

عشق معنا کند

نه چیز دیگری!

یک نفر که حضورش

برای روزهای تعطیل الزامی‌ست!


علی سلطانی

Saghar سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


یک عمر برای دوست داشتنت مدت کوتاهی ست

مگر آدم چند سال عمر می کند؟

و تازه ممکن است نصف عمرش هم تو را نشناسد!

تو اما از ابتدا بوده ای

همین طور دوست داشتنی

مخاطب هرچه شاعر!

دلبر هرچه عاشق!

کسی نتوانسته تو را جوری که لایقش هستی دوست بدارد

حتی من!

قول می دهم تمام عمرم را خوب خوب دوستت داشته باشم

و بار دیگر که پا به جهان گذاشتم زودتر عاشقت شوم

هرچه زودتر...

زهرا سرکارراه

Saghar چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


زنانِ "معمولی و سَطحی"

"مرد"ها را

تنها در سیبیل های تاب خورده

شانه های عَریض

بازوهای قوی

لبخندِ دلفریب

چشمانِ گیرا و نگاهِ نافذ میبینند!

امّا

زنانِ "باهوش و عاقل"

به تنها چیزی که اهمیت میدهند..

همان چیزیست که در"سینه مردها میتپد"

چون به درستی این را میدانند

که تنها سرمایه یک "زن" در پایانِ هرداستانی

قلبِ عاشقِ مردیست که میتواند تا ابدیت تنها برای آنها بتپد ...

محدثه فردوسی

 


آنقدر دوستت دارم که

خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!



هر بار که می پرسی، چقدر؟!

با خودم فکر می کنم؛



دریا چطور حساب موجهایش را نگه دارد؟!

پاییز از کجا بداند

هر بار چند برگ از دست میدهد؟!

ابرها چه می دانند چند قطره باریده اند؟!

خورشید مگر یادش مانده چند بار طلوع کرده است؟!

و من،

چطور بگویم که،

چقدر دوستت دارم

هستی دارایی

Saghar چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()


تمامِ رویاهایِ من به نامِ تو

می دانی یعنی چه ؟

یعنی تمامِ زندگی ام

یعنی

بگذار چشمانت تا به همیشه مهربان بمانند

بگذار آغوشت تا به همیشه محکم باشد؛ امنیت باشد

تمامِ خنده هایِ من برایِ تو

می دانی یعنی چه ؟

یعنی تمامِ دلخوشی هایم

و تو تنها بخند

بگذار گوش هایِ من پر شود از صدایِ خنده هایِ تو

بگذار هرکه مرا دید

از حالا تا به همیشه

در چشمانِ من تو را ببیند

من از این پرسشِ تکراری هیچگاه خسته نمی شوم

همین پرسشِ این روزها :

چشمانت رنگِ دیگری دارد؛ عاشق شده ای ؟

و من به لبخندی اکتفا کنم و در دل بگویم

عاشق ؟ مجنون شده ام ! مجنون . .

تمامِ این روزها به فدایِ آن روز

که من جایی کنارِ خاطره هایم خواهم نوشت :

آغوشش؛ عشق بود!




عادل دانتیسم

Saghar دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()


عزیزِ روزهایِ من !

اجازه هست روی ماه شما را ببوسم ؟

اجازه هست به دورِ شما بگردم ؟

اجازه هست تصدق چشم هایتان شوم ؟

هر روز با دعایِ خیر راهی ات کنم ؟

هرشب خستگی هایت را شانه باشم؟

_

می گویند محبت دلیل ِ دوری می شود

می گویند آدم ها پررو می شوند

از شنیدنِ دوستت دارم های مُدام

من اما می گویمت

این حرف ها مفت هم نمی ارزد

اصلا همه اش خرافه است جانم !

صاف و خالص و صمیمی بودن افسانه نیست

واقعیتی ست پنهان شده پشت یک مشت غرور نابجا

که انگار عده ای

چاشنیِ بی مهری اشان می کنند

_

این دلبری های عاشقانه

این شیرین زبانی ها

این محبت ها

اگراز دل برآیــــد ...

اگر به نیتِ شیرین کردنِ لحظه هایِ

تلخ زندگی تان به زبان آیـــد

خوشبختی همچون چرخ و فلکی

می چرخد

به دورِ

لحظه هـایـتـــان!



عادل دانتیسم

Saghar پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()

وقتی می گوید

دوستت دارم

زل زل در چشم هایش نگاه نکن

بی هیچ حرفی؛بی هیچ عکس العملی!

تنها با گفتن من هم دوستت دارم

این لحظه را تمام نکن

گاهی جیغ بزن.... محکم در آغوشش بگیر

بوسه بارانش کن

بگذار آنقدر از گفتن این کلمات

به شوق بیاید

که اگر فردا باز هم خواست بگوید

جور دیگر بگوید

یا اصلا نگوید؛ دستت را بگیرد

ببرد تمام دوست داشتن را نشانت دهد

مثلا روبه روی آینه به ایستد کنار تو

بگوید:چه میبینی؟

بگویی:خودمان را

بگوید: اما من تنها تو را میبینم

همه ی دنیایم را میبینم!

یادت باشد؛یادت بماند

دوستت دارم مقدس است

گفتنش مسئولیت دارد

شنیدنش مسئولیت پذیری

حواست باشد جانم!



عادل دانتیسم

Saghar چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()


 
کاش دونفر بودم

یکی کنار تو

راه می رفت و لبخند می زد،

آن یکی

دورتر می ایستاد

نگاهمان می کرد و

از ذوقش جیغ می کشید

 

راحیل نیکفر

Saghar چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()


دستش را بگیر

با عشق نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص

بگذار با قدم‌هایی‌ که به سویِ  تو می‌‌آید

از خودش دور شود

شاید نمی‌‌دانی‌

آغوش یک مرد

گاهی‌

دنیایِ  زنی‌ را خراب می‌‌کند

گاهی‌ ، آباد

دستش را بگیر

نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص

حواست باشد

دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی‌‌کند .

به مردی که زبانِ  سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت

 

نیکی فیروز کوهی


قولِ صد بوسه ی شیرینِ لبت یادت هست؟

نکند وعده یِ گندم سرِ خرمن باشد

 



از عطر تنت باز در این شهر هیاهوست ...

آن دکمه ی لعنت شده باز است ببندش

 

 

 



چشم وا کردی و از لحظه ی بعد از آن روز

بیدِ مجنونِ نگاهم به خودش می لرزد

بی مهابا بغلم کن وسطِ مردمِ شهر

" بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد"

 

 

 

 

سرت را سمتِ کوهِ استوارِ شانه ام کج کن

که من از روزِ اول دلخوشم با درد سرهایت...





 

من تـو را امروز میخواهم نه مثلِ "شهریار"

در خیالات ثریا غرق باشم ســــــال ها

عاقبت هم با دو چشمِ تَر بگویم عشق من

آمدی جــــانم به قربانت ولی حالا چرا ،،،

 

آرش مهدی پور

Saghar جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()

 

حکمت

دستانِ من است

قسمت

آغوشِ تو

به همین سادگی عزیزِ دلِ نیامده

معمایِ این همه نشدن و نماندن

به همین آسانی حل می شود

وقتی هیچ نگاهی تمنایِ مرا نمی فهمد

و هیچ آغوشی

تو را تسکین نمی دهد

حالا که محرم نمی شود هیچ کس

جز تو

به تمامِ عاشقانه هایِ صف کشیده در این دل

به یک باره دیدی از این دیوانه تر شوم

روزه ی سکوت بگیرم

و دیگر

با هیچکس

کلامی نگویم

از کجا معلوم شاید

خدا به گوش ت رساند

و تو آمدی

و روزه ی مرا

با عطرِ وجودت

افطار کردی ... !

 

عادل دانتیسم

Saghar جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ نظرات ()


حالت چقدر خوب مى شود

یکى پیدا شود

جنسش خالص باشد

بگوید هستم

از آن بودنهایى که هیچ وقت تمام نمى شود

تو هم بگویى

بزرگترین لذت دنیاست

کسى که دوست داشتن را

در کنار ماندن بلد باشد

 

امیر وجود

 

بچسب به من!

مثل چای بعد از کار؛

مثل دیدار دانه‌ی انگور با لب؛

آن هم وسط تماشای فیلم‌های پر از بوسه؛

مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط... مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح؛

مثل صبحانه‌ی بعد از حمام؛

مثل پیراهنی که اولین‌بار می‌پوشی و آینه از ذوق می‌خندد؛

مثل نشستن پروانه روی دستگیره‌ی در و

کمی دیر شدن!

مثل کفش‌هایی که سمت روز تازه ایستادند؛

مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده؛

مثل لبخند معشوقه‌ی چشم به‌راه و هنوز زیبایش؛

مثل خودمانی شدن اسم تو با لب‌هایم... بچسب

بچسب به من

مرا به خودم بیاور

به لب‌هایت

به هرچه قشنگی در دنیاست...

 

رسول ادهمی

خط قرمز برای من لب توست ،تو بگویی بمیر میمیرم

مطمئن حرف میزنم اما ، تو بگو پس بگیر میگیرم



حرف هایت برای من سند است،خنده ات لحظه های مستند است

چشمهای تو دلبری بلد است ، از نگاه تو تحت تاثیرم



هر کجا میروم کنار منی ، تو غرور من اقتدار منی

یار غار منی نگار منی ، تو گره خورده ای به تقدیرم



هر چه که خنده هات شیرین است، اخم هایت چو پتک سنگین است

خوف همراه با رجا این است ، گفته استاد درس تفسیرم  



تیغ بر کش که درد کار من است ، فاش میگویم این نگار من است

زخم تیغ تو اعتبار من است ، من به دنبال زخم شمشیرم



عاشق ناز و عشوه ات نشدم ، بیشتر هیبت ات گرفته مرا

بحث ما بحث شیر و آهو نیست هم تو شیری, هم اینکه من شیرم

سید تقی سیدی

هزار سال هم بگذرد

نگاهت،

غافلگیرم می کند

تو در هر لحظه

هزار اتفاقی



 
پاداش تمام صبوری هایم

تویی که گاهی فاصله این بوسه

تا آن دیدارت،

آنقدر زیاد است

که من باز هم دست و پایم را گم کنم

و خیال کنم که اولین بار است

و این تمام زیبایی عشق است
 



بودنت برای من،

معجزه نیست

اما این که گاهی

به موازات خواستنم،

آغوش می گشایی

و حضور من در حافظه ی عاشقانه ات؛

جان می گیرد

اعجاز واپسین است.
 



همیشه یک گام فاصله

یا هاله ای از غرور و ابهام؛

یا حتی دیوارهایی که برداشتنی نیست

کاری می کند

که تو در هر لحظه

هزار اتفاق باشی
 



مگر می شود

تو را دید

و به معجزه، ایمان نداشت!؟






تو باشــــی،

خـــــــــــــرداد،

پایان بهـــــار نیست،

آغـاز دوسـت داشتـن اســت ...

نیلوفر لاری پور

به بهانه اولین سالگرد ازدواجمون


خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی

تو هم قرار منی هم تو بی قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز

بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط

در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”

خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد

بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من

پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم

تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی


جویا معروفی

تو کار من را تمام کردی

با آن چشم های خوب

آن دست های مهربان

آن نفس های گرم

تو کار من را ساختی

با زیباترین سلاح های تنت

و این مرگ

آسان نیست

سید محمد مرکبیان

 

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!

بهروز یاسمی



تو هر جای جهان باشی برات از دوووور میمیرم

نمیدونم حواست هست ؟ همش دستاتو میگیرم



فرقی نمیکنه من و تو متولدِ کدوم برج سالیم ،

مهم اینه که اگه تو نباشی من همیشه برج زهرمارم ...!!

 

 

Saghar سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ نظرات ()
آفتاب تکیه داده به شانه ات

آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده

آنچه در تو نشانِ ماندن در من است

خلاصه شده در سه حرف

عشق

وَ تمام.
سید محمد مرکبیان
 
و تـــــو
 
نـــاگهـــــــان
 
در دلـــــــــــــــــــم
 
عــشـــــــــق شـــــــــــدی
 

Saghar چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ نظرات ()

اینجا نیستی.

مثل همه روزهایی که بودی.

تازگی ها فرق بودن ونبودن را هم فراموش کرده ام.

وقتی شانه ای نیست تا بغضت را بشکنی.

این بودن است یا نبودن.

این که لبخندهای دزدانه ات را،

لرزیدن دلت را،

بهانه های کودکانه ات را،

و لوندی های گاه گاهت را

در خودت ویران کنی.

بودن است یا نبودن؟

 

هر وقت خواستمت ؛...ترا نداشتم.

همین است که نمیدانم بودن یا نبودن،

چه فرقی دارد.

یک گام از هملت عقب ترم.

و یک عمر ازتو جلوتر؛

که هنوز فکر می کنی ،

بودنت با نبودنت فرق می کند.

 

من اینجایم.

پشت پلک های خواب آلودی ؛

که سال هاست آرزو دارد؛

خواب مرا ببیند.

من که پر رنگ تر از بودن تو ام.

و آن قدر واقعیت دارم،

که به توهم بودن تو،

رنگ حقیقت ببخشم

نیلوفر لاری پور

Saghar پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ نظرات ()

تو یوسف نیستی ولی
      
در من یعقوب غمگینی است  

که هر شب
 
بوی  پیراهن تو
           
پیغمبرش می کند



برای یک آهنگساز ،
                         
نشنیدن

برای نقاش ،
                   
ندیدن

و برای من

لمس نکردن تو ،
           
بدترین درد است

بهاره منصوری

 

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ نفس می کشم

ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩس ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻡ

ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

 

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺳﺮﺷﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ

ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺁﺭﻭﻣﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ

ﺳﮑﻮﺕ ﺯﻣﺴﺘﻮﻧﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ

 

ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﻭ

ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﺎ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻬش(ت)

ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮐﻮﻩ ﭘﺸﺘﺘﻢ

ﯾﻪ ﮐﻮﻩ ﮐﻪ یه ﺩﻧﯿﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻬﺶ

 

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻦ ﭘﺸﺖ ﻣﻦ ﻣﺤﮑﻤﻪ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻫﻤﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﺒﺨﺶ

ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺳﺖ ﭘﯿﺶ ﻫﻢ

ﯾﻪ برزخ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻟﺘﻬﺎبو ﺑﺒﺨﺶ

 

ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺍﺑﺮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻡ

ﮐﻨﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺣﺮﻣﺘﻪ

ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺍﺯ این ارتفاع ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

سعید سروی

نمی خواهم

نه بهشت را و

نه اردی بهشت را

سیب را می چینم و

با " تو "

به زمین می آیم

تا به دور از چشم‌های خدا

دوستت بدارم....

مریم ملک دار

Saghar شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()


می شـــــود ؟

پیـــــشانی ام

به لبت

سجده ای کند .

 

دل واژه های ژوزف


               

                یک بشقاب بوسه داغ

                یک خواب عمیق

                در آغوش گرم تو

                حال مرا خوب می کند

                بیچاره دکترها

                هنوز "تو" را ندیده اند

                که این همه "استامینوفن"

                تجویز می کنند..

زهرا طراوتی

 


تشبیه

از این صفحه دورت می کند

استعاره دورتر

اینبار

فقط می خواهم

مقابل جمله ای ساده بنشینم

و ساعت ها

بلند بلند

به اینکه دوستت دارم نگاه کنم

روزبه سوهانی

+ عنوان پست از علیرضا بدیع.

Saghar سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()

برای نخواستنت

هزار دلیل،

 برای خواستنت اما

 فقط همین

که دوستت دارم

صبا کاظمیان

Saghar سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ نظرات ()

موهایت را

خیس که می کنی

حضورت

قلبم را

دستپاچه می کند

آنقدر...

که دیگر از عشق

جز نفس

هیچ نمی خواهم!

من هر شب

یک قصه از تو را

می خوانم!

یک فصل از تو

نو می کنم!

و در گرگ و میشِ اتاق

به واسطه ی نگاهی

پرستوی دستانم را

به سرزمینِ اندامت

کوچ می دهم!

فقط...

یک شمعِ دیگر نخواب

تمامِ عمر

ماه و ستاره ات

می شوم!

امیر ساقریچی

Saghar شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ نظرات ()

دموکراتم،

وقتی در کافه‌ی کوچکی

رُو در رُوی هم نشسته باشیم!

 

لیبرالم،

حتی وقتی شک ندارم

داری برای به دام انداختنم

دانه می پاشی!

 

سکولارم،

وقتی از بودنت مطمئن نیستم!

 

به چپ می زنم،

اگر راستش را نگفته باشی!

 

طالبانم،

اگر از تمام دنیا

سهم من نباشی!

مریم نوابی نژاد

Saghar سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

" دوستت دارم "

یادت که نرفته، بی دلیل

عشقی که از سر دلیل باشد

عشق نیست

ریاضیست

و من بیزار از اعداد

 

" دوستت دارم "

برای آنچه هستی

نه برای آنچه میخواهم باشی

برای آن چه تو را تو کرده

چونان که حسرت می خورد آیینه

از دیدن و درک نکردن تو

 

" دوستت دارم "

بدون هیچ تایی

عشقی که تا داشته باشد

در اندازه ها خلاصه می شود

و من بیزار از هندسه

 

" دوستت دارم "

از این رو که در رویایم

در گلستان اندام تو 

خود را به مذهب چشمانت می سپارم

دستانم را تا خورشید نگاهت

به تمنا رهسپار خواهم کرد

و چه بی دلیل مرا به عرش آغوشت فرا می خوانی

به یقین ایمان خواهم آورد

به آئین قبیله آغوشت

 

" دوستت دارم "

نه توان بیستون دارم

نه دلی برای خوردن خاک کوی تو

نه وقتی برای نفسهای مضطرب

و نه پایی برای رسیدن به کویت

فقط می دانم

دوستت دارم، یادت که نرفته؟ بی دلیل

 

" دوستت دارم "

آن گونه که سالهاست تو را می کشم

اما نه رنگ ها

و نه کاغذها توان به رخ کشیدنت را ندارند

هر بار به شوق تو رنگها را به میدان می آورم

اما باز همان می شود که هستی

نوری سفید میان صفحه

 

" دوستت دارم "

بدون اینکه - چرا - آیا - چگونه - می توان؟

نه نه نه

بدون هیچ سوالی

مویرگ های عشق

اما و اگر را خون نمی شناسند

 

" دوستت دارم "

از آن روی که ریشه دوانده

وجودت در لا به لای سنگهای محبت بشری

و نقض کرده

تمام معادلات جغرافیایی را

طول و عرض نمی شناسد

عشقی که در فضا و اتمسفر خود را به تو سپرده است

 

" دوستت دارم "

نه شکل یک نیاز

نه دلسوزیه یک خواسته برای نفس

و نه حتی اشتیاق کودکانه برای سینه مادر

بلکه برای قانون وجوت

برای تقدس حضورت

 

" دوستت دارم "

برای دوست داشتنم دنبال دلیل نگرد

عشقی که از دلیل بیاید

عشق نیست

معادلات پیچیده بشریست

خواستن تو یک حس ساده 

یک صدای زیبا یا شاید یک ترانه کوتاه است

دوستت دارم و یک ریز به داشتنت می بالم./

رضا عیوضیان

وقتی تو اینجایی من آرومم...من پیش تو یک آدمِ دیگم

این اولین باره که من اِنقدر...احساسمو راحت بهِت می گم

این اولین باره که من اِنقدر...دیوونه ی بارون و پاییزم

تو فرق داری با همه دنیا...من عاشق این حسِ تبعیضم

این اولین باره که من اِنقدر...راهِ گریزو رو خودم بستم

حرفامو می گم گوش کن بعدش...هر چی بگی تا آخرش هستم

وقتی تو اینجایی من آرومم...چیزی منو از هم نمی پاشه

من که نمی دونم ولی باید...احساسِ خوشبختی همین باشه

تو فرق داری با همه دنیا...تو دست داری توی تسکینم

هر چی رو عشقت چشم می بندم...بازم تفاوت هاتو می بینم
روزبه بمانی
Saghar جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()


وقتی از خود خسته ای نوشیدنِ سَم سخت نیست

اینکه دنیایت شود تسلیمِ ماتم سخت نیست



بعضی از شبها که با چترت مدارا می کنی

راه رفتن زیر باران های نم نم سخت نیست



گرچه همواره به اجبارِ غزل خندیده ای -

گاه با غم، خواندنِ یک شعر ِ در هم سخت نیست



وقتی از جرمی به نام ِ "سیب" دنیا آمدیم

مطمئن بودیم که تبعیدِ آدم سخت نیست



زندگی افسانه ی اخراج از شهرِ خداست

سرکشی در عرصه ی دنیای مبهم سخت نیست



قاطعانه سعی کن از معنویت رد شوی

خود کشی با یک دلیل قرص وُ محکم سخت نیست



وقتی از خود خسته ای با دردها روراست باش

مرگ در سی سالگی آنقدرها هم سخت نیست

صنم میززاده نافع

Saghar سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

رازهایی چه سترگ! زخم هایی چه عمیق!

زندگی کشفِ کدامین طرفِ پنجره است؟

این چه دردی ست...

که تا لحظه ی پیدایشِ مرگ

عطشِ واضحِ فریادِ تو بی حنجره است؟

غرقِ خاکسترِ سوزانِ هبوطم نکنید!

من به اندوهِ زمین قبلِ سفر باخته ام

متبلور شده در حوضچه ی طالعِ من

ترسِ آینده که...

در باور خود ساخته ام!!!

نه... نباید که قفس شوقِ مرا کور کند

می توان در دلِ شب روزنه ای کوچک یافت

می توان رد شد از آوارِ مکان بی پرواز

گیسِ مواجِ زمان را به فریبایی بافت!

می توان بر تنِ تفتیده ی هامون بارید

همچو باران...

که صمیمانه و تنگاتنگ است

ساده با پر زدنِ قاصدکی شادی کرد

که به اندازه ی یک مزرعه

خوب آهنگ است!

من به لمسِ همه ی وسوسه ها مشتاقم

لغزشِ شبنمِ تر را به سحرگه دیدی؟

نبضِ سبزینه ی گلدان اتاقم پیداست!

وز تنِ جاریِ یک رود نوازش چیدی؟

در دلم آینه ای دارم و عشقش نامند!

من بدین واژه جهان را

به زبان می گیرم!

همچو پیچک...

به تنِ عقربه ها می پیچم

و شراب از بنِ چشمی نگران می گیرم!

ابر احساسِ من از رایحه آبستن شد

در همان دم...

که خدا با گلِ میخک رویید!

غصه ها از سبدِ زندگی ام افتادند

شب که سرشاخه ی اشعارِ مرا می بویید!

در دلِ هاونِ این سینه چه را می کوبند؟

از کدامین ترکِ این شور و نوا می جوشد؟

گنگیِ معجزه ی این همه آرامش چیست؟

روحم از چشمه ی شفافِ کجا می نوشد؟

من به ابهام همین یک نفس ایمان دارم

حالم آینده و...

فردای مرا می سازد

لمسِ نورسته   شاخی ز تنِ نیلوفر

در همین ثانیه دنیایِ مرا می سازد

زندگی در نظرم با همه ی تلخی ها

بهترین موهبت و زنده ترین تصویرست

آنچنان می زیم آزاد و «رها» در طوفان

که پس از این دمِ بی وقفه

نگویم دیرست!

امیر ساقریچی متخلص به رها

Saghar سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ نظرات ()


ادامه بده به لبخند، به نگاه، به جشن

از همان حرف های ساده بزن

مثلا بگو چه روز بدی

چه غذای بی نمکی

و هوا چه گرفته ست!


ادامه بده به معجزه، به حضور، به عطر

و از همان کارهای ساده بکن

مثلا بیا دکمه پیرهنم را بدوز

روزنامه بخوان

یا بزن زیر آوازِ بی حوصلگیت


اما فقط ادامه بده!

این روزهای هولناک را

بی نمک، بدون دگمه، ابری


نیستی و اتفاقهای تلخ

ساده می افتند!

نیستی و ترس های کوچک

بزرگ می شوند!

و مهم نیست چند شنبه است

و مهم نیست ساعت چند است

چه احمقانه زنده ام

چه وحشیانه نیستی ...


چه احمقانه زنده ام

چه وحشیانه نیستی ...

چه عاشقانه بود عمرمان

چه زخم روزمرّه ای

احسان گودرزی

آغوش تو،

تنها دروازه ایست

که برای فتحش

باید اول تسلیم شد ...

سهراب کریمی




آفـتــاب، نـامِ دیگــر توسـت !

وقتـی به جهــانم نگــاه می تـــابی ...

دل واژه های ژوزف

 



تو اهل کدام شهری؟

من اهل

دوست داشتنم!

حامد اخوان

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!

این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد

ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی

تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!

 

کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد،

راه وصالش را به دریا بسته باشد

اما اگر دریا نخواهد رود خود را...

اما اگر رود از دویدن خسته باشد...

 

می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست

لعنت به این دلشوره های دخترانه!

حالا کجایی با تعصب پس بگیری

بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!

 

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست

یادم نمی ماند تمام حرف ها را

مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم

وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را

 

ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم

دنبال ردپای تو دربرف هستم

گم می شوم دربین عابرهای این شهر

این روزها یک دختر کم حرف هستم

 

هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،

شاید همین از بین موهایش گذشته

تومثل دنیای منی، هرچند دنیا

این روزها از خیر رویایش گذشته

 

شاعر شدم تا درخیابان های این شهر

با این جنون لعنتی درگیر باشم

آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است

ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

رویا باقری

Saghar دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم

نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟

 

تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم

سفری دور به همراه تو تا ماه کنم

 

امشب اما سر پرواز ندارم ، باید

دست احساس تو را از دل کوتاه کنم

 


خالی از عشقم و از عقل ، ببین! آمده ام

سر پر شور تو را نیز پر از کاه کنم

 

باید امشب بروم بر سر یک بام بلند

شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم !

محمدرضا طاهری

Saghar شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

یک آفریقای بزرگ

زیر پوست خاورمیانه ایم

رشد می کند

با جنگلی پر از زرافه های وحشی

در موهای قرمز وحشی ام

و پلنگ های سبزِ گستاخ

در حفره های صورت

و مارهای زهرآلودی

که زبانت را بلیسد.

اینکه موسمی

عاشق شویم

مثل بادهای موسمی

و عشق های پانزده ساله

هنوز نقشه ها را غلط می کند

می خندی

شمالم خیس می خورَد

و غرب

تیر می کشد

از سکوتهای طولانی.

نگاه کن

اینجا منم که ایستاده ام

در دورترین مکان جغرافیایی به جنوب

روبروترین زن ایستاده ی دنیا

پشت میزهای خالی.

"ما

از ساعت بزرگ بیگ بن

آویزان بودیم

تا خواب را

در گلهای ریز نقاشی

روی فنجان های قهوه ی روسی

بیدار کنیم"

با فالی که از پیش

تعیین کرده ایم.

_جایی که هیچ کس نپرسید

زن میزروبرو

معشوقه ی که بود؟

سپیده محسنی

Saghar چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را


منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را


مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را…


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را


قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

کاظم بهمنی

Saghar دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

 

 مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم

که یکی را بدون تو

بدون لبخندت

برسانم به انتها

و بارهای دیگر

با دست هایی که خاک شده اند

دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی

و باد که می آید

برساند به ‍‍‍‍‍‍‍‍پیراهنت

که این گرد و خاک

چقدر عاشق آغوش تو بوده است

یک بار منصفانه نیست زندگی

کم است برای من که گم ات کردم

در اولین نشانه که داشتم

و آن لحن صدایت بود

که در ازدحام خیابان

در لحظه محو شد

و رهگذران

روی لحن تو

آن قدر در آمد و شد بودند

که گم کردن ات بدیهی بود

درست مثل این که بدیهی است

تو گم شده ای

من پیر می شوم

و مرگ که می رسد

فکر می کند

چقدر شبیه حرف های ناتمام

باز مانده است دهانم

ناهید عرجونی

Saghar جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

 

می روم

بغض خواهی‌ کرد

اشک‌ها خواهی‌ ریخت

غصه‌ها خواهی‌ خورد

نفرینم خواهی‌ کرد

دوست ترم خواهی‌ داشت

یک شب فراموشم میکنی‌

فردایش به یادت خواهم آمد

عاشق تر خواهی‌ شد

امید خواهی‌ داشت

چشم به راه خواهی‌ بود

و یک روز

یک روزِ خیلی‌ بد

رفتنم را ، برایِ همیشه ، باور خواهی‌ کرد

ناامید خواهی شد

و من برایت چیزی خواهم شد

مثلِ یک خاطر ه ی دور

تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور

و من در تمام این مدت

غصه‌ها خواهم خورد

اشک‌ها خواهم ریخت

خودم را نفرین خواهم کرد

تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود

و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق

و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست

نخواهی فهمید

درکم نخواهی کرد

صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است

نیکی فیروز کوهی

Saghar سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ نظرات ()

دنیای عحیبی ست

گاهی زن بودن 

یعنی انقضای زود هنگام تاریخ آرزوهایت

یعنی مراقب باش

تا به جرم زندگی

برچسب بر پیشانیت مهر نکنند

یعنی

در دلت بخندی تا صدای سمفونی خنده هایت مردی را از جاده زندگی منحرف نکند

در دلت گریه کنی تا صدای اشک هایت آرامش کسی را برهم نزند

غصه را بخوری

زخم زبان را بخوری

بغض را بخوری

چاق هم نشوی 

اگر دلت خواست

دل است دیگر 

خیلی چیزها می خواهد

هیچ کدام را به روی خودت نیاوری

تا بیش از این شرمنده اش نشوی

تکلیف اختیارت را از همان اول برایش روشن کنی

که با تو نیست

هیچ وقت نبوده 

یاد بگیری خیلی چیزها را در دلت بسوزانی 

بوی سوختگیش را هم به باد بدهی تاببرد

و خودت را 

صرف دیگران کنی چون دختری ؛همسری و مادری

انسان بودنت را دیگر من نمی دانم

ژیلا افلاکی

Saghar شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

گلایه هایم

جلوتر از من راه می روند

و به هر خیابانی که می رسم

تابلویی نیمه کاره

برایم ایست می کشد

من،حاصل تمامِ تاخیرهای جهانم

با زندانی سی ساله ای که

هیچ چیز جز رسیدن

بهانه اش را قطع نمی کند!

سال هاست قراری دونفره

در شلوغ ترین ساعتِ بی کسی ام

در من بیداد می کند

آهای آرزوهای از دست رفته!

حالا چه زمانِ تبخیر شدن است؟

برگردید

برگردید

شاعری جوان

پاورچین پاورچین

پیری اش را میان بُر زده است!

بهرنگ قاسمی

Saghar جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

تا برایم نوشتی دوستت دارم

قلبم در سینه‌ام کمی جابجا شد

تپش عشق گرفتم

و چشم‌هایم علاقه‌مند نگاه شدند

دست‌هایم را گره کردم

تکیه‌ام را از دیوار برداشتم

بلند شدم

و به سوی نامعلومی به راه افتادم

و همه‌ی اینها در حالی بود

که چین‌های صورتم از هم باز شده بودند

آن‌هم بعد از مدتها ...

حافظ ایمانی

Saghar یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ نظرات ()

دلم تنگ است

همان‌قدر که سردردهایم

تکرار می‌شوند وُ نمی‌شوند

که نُت‌های این موسیقی ِ صمیمی

آشنایند وُ غریبه‌اند


دلم شبیهِ دلِ تو برای انسان

باد برای برگ

دلم یقین ِ کوچکش

دلم صدای مهربانش

دلم آغوش ِ حسرتِ تمام ِ مردم دنیا

دلم شعرهای تو

دلم

دلتنگِ دلتنگی‌ای ست

که عشق را خوب می‌شناسد


ظهور کن

بر لحظه‌های دلتنگی‌ام

چون باران

که هرشب می‌بارد

بر خاکِ گونه‌ام

ببار

آنگونه که لایقِ دستانِ من است

 سید محمد مرکبیان

همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام می دهم به او که گشته هم صدای من

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

و قلب تب که می تپد برای انزوای من

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای من

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

نگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

شروع دل نشین من ! طلوع کن که بشکند

بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی است

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من

ایلناز حقوقی

Saghar شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

بند ِ دل ِ من

به لبخندهای تو بند است

برای دوست داشتنت اما

لبخندهایت را نه

دلت را لازم دارم!

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو

گیرم با دستهایی به پهلو باز

که معلوم نیست برای حفظ تعادل است

یا برای بغل کردن تو

تمام طناب را راه بروم و نیفتم

یا گیرم این لبخند لعنتی ات

سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود

با این ها

چیزی از قد تنهایی های من

آب نمی رود عزیزم

و هنوز

شب ها

روی شعرها غلت می زنم !



 مهدیه لطیفی

Saghar سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

من شعر می پزم ،

دانه های گریه را پاک میکنم ،

گرد می گیرم از خستگی ام ...

هی تو را جارو می زنم از زندگی ام

تو اما

سخت _

چسبیده ای به پرزهای فرش ...

نمی روی ...

ظرف های نشسته فکرم مانده هنوز !

لباس های تنهایی ام چرک ...

سفره ی بی رنگ تکرارمان پهن

زمان در ما پیر می شود !

تو نمی روی ...

و تمام غذاهایمان

بی عشق

سرو می شود ...

مینا آقا زاده

Saghar یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ نظرات ()

درین مجادله تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن


اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن


به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن


شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن


شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگرکه باب دلت نیستم حرام ام کن


لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

علی رضا بدیع
Saghar پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

از نفسهایت

بیزار می شوی گاهی !

از خودت

از آفتابی که هر روز بی اجازه

از مشرق ،بی سلام می آید

و در غرب

سیر که خون به جگرت کرد

کپه ی مرگش را می گذارد..

به چهره های روتین مردم عابر که نگاه می کنی

تازه می فهمی

اینجا کسی آشنا نیست

تنها تویی که غریبه ای !


به تنگ می آیی

از

خیابانهایی که از خاطره

جای نگاه برایت نگذاشته اند ....


خسته می شوی

از تمام بهانه هایی که

با منطقی به نام "قسمت"

سعی در دورزدنت دارند


از همینجاست که دیگر

سکوت می کنی !

و

سکوت می کنی....


می دانی ؟

شاخ و دم ندارد فلانی !

شاید پیری

همین باشد....

حمید مقدم

Saghar دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()


می دانی ؟

حرفش

بیشتر به زانو می کشد مرا

اینکه

احمقانه با خودم تکرار کنم

که

هنوز ایستاده ام!

تو که غریبه نیستی

همینجا

درست کمی اینطرفتر ،

جایی چهار در چهارِ سمتِ چپِ پیراهنِ چهار خانه ام

چندیست که

بی دود و شعله می سوزد....

تو که غریبه نیستی

من

مدتیست که

خوب نیستم.....

به اشک های یواشکی مادر بزرگ قسم

که

من

دلم

گریه می خواهد این شبها....

حمید مقدم

Saghar پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ نظرات ()

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را 

به خودت 

و همه

گفته باشی

 

فکرِ برگشتن 

به روزهای قبل از بوسیدنم را 

از سَرَت بیرون کن

تو 

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری ...

افشین یداللهی

Saghar پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ نظرات ()

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملا بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

رسول یونان

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon