صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

رد می شوی از کنارم

و خوب می دانم

آن نگاه گریزان

سهم ساده ی دست های خسته ی من است

که بر شیار شانه های تو

روزگاری می آرمید.

باید تگرگ ببارد

و چاره ی کار باران نیست.

از روی ریل هایی که این همه آدم می گذرند

تکیده نفسی برای من می ماند

که خوب نگاه کنم

و میان مسافران شمال و جنوب

تو را بجویم

تو بازخواهی گشت از این سفر

من ایمان دارم

ولی

حیف از آن همه ستاره که چیدم و

تو ندیدی.

"امیر آقایی"

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon