صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

 

گفتی بمان،می خواستم اما نمی شد

 

گفتی بخوان،بغض گلویم وا نمی شد

 

گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

 

گفتی نترس ای خوب من،اما نمی شد

 

گفتی نگاهم کن ببین،آهسته دیدم

 

راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد

 

دست دلم پیش تو رو شد،آه ای عشق

 

راز نگاهم کاشکی افشا نمی شد

 

در ورطه ای از عشق افتاده بودم

 

چون عشق تو در حجم عقلم جا نمی شد

 

می خواستم نا گفته هایم را بگویم

 

یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

 

گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه

 

آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

"سید عباس سجادی"

وبلاگicon