صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد،از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو،هر دو بیزار از این فاصله هاست

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران توأند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران توأند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

"حمید مصدق"

نظرات

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon