صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ نظرات ()

دیر گاهیست که شب می روید

دیر گاهیست که قلبم خالیست

از پس کوچه کسی هم که گذشت

با من و کوچه ی ما حرف نداشت

از تو میدانستم

از لبی بی احساس،که نگوید حرفی

حرف بی قاعده ام،شعر بی قافیه ام

تک و تنها یادت

اوج دنیای مرا می کاود

دیرگاهیست که تنهایی هم

به شب از من نه سراغی گیرد

نه ندایی داند

نه تو را خواهم دید

نه سراغم آیی

ماجرا ساده نبود

که فراموشی من خوب رود

شب از آن پنجره رفت

صبح بی حرف و کلام

دست من را به طلب از من خواست

پشت آن پنجره یک دنیا بود

یک تمنایی بود

که چه تنهایی ما رنگ گرفت

خالی از حادثه ام،خالی از حرف توام

نه تو را دارم و هیج

دیرگاهیست که تنها هستم

دیرگاهیست که خورشید مرا می بیند

و من از اوج که در آن بودم بیزارم

ای تو ای یادت خوب

تو چرا تنهایی؟

تو چرا از سر آن کوچه به غم میگذری؟

تو همان بودی تو

که به من می گفتی

عشق اینک بد نیست

دیرگاهیست طلب خاموش است

و اگر در دل من هم آیی

قلب من عاشق هست

طلب اما که،کجاست؟

ای که رویای شبانم بودی

دل من باز و صدایم با توست

از پس کوچه که بگذشتی باز

خواهی از ما خبری گیر به خواب

ای تمنایم تو،

در شب سرد

تمنایم کن

در شب از اشک کسی عاشق شو

در شب سرد

تمنایم کن.

"محیا شادی زاده"

وبلاگicon