صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

چقدر خسته از این بادهای پاییزم

شبیه برگ درختان ز غصه لبریزم

شبیه برگ درختان که رویشان زرد است

تمام ترسم از این بادهای نامرد است

چه بی شکیب وزیدند و های و هو کردند

برای برگ درختان غم آرزو کردند

تمام مردم اطراف من چو باد شدند

مرا ز شاخه بچیدند و شادِ شاد شدند

جدا شدم ز درختان رها شدم در باد

شدم زبند غم عشق شاخه ها آزاد

صدای له شدنم زیر پای عابر ها

صدای خش خش من لذت مسافرها

من از جسارت این باد ها نترسیدم

من از حماقت این عابران نرنجیدم

به روی زرد رفیقان خود نخندیدم

بگو به من، به کدامین گناه خشکیدم؟؟؟

دلم خوش است که روزی بهار می آید

صدای هلهله صد هزار می آید

دوباره شاخ درختان پر از جوانه شود

و برگ خشک درختان پر از نشانه شود

اگرچه خشک و نحیفم،وگرچه من زردم

اگرچه در کف این بادهای ولگردم

برای برگ درخت انار دل تنگم

برای مردن با افتخار می جنگم

منی که سبز ترین زردفصل پاییزم

دگر ز غرش این بادها نمیریزم

"حسین وکیلی"

 

مهربانم!

پاییز با بوی تو از راه رسید

راستی آدمی چقدر به برگ ها شبیه است

زمان می گذرد و لحظه ها به غباری از دیروز آلوده اند

آرزوها به سمت ادامه می روند

کسی به دیروز حسرت نمی خورد

من فقط به فردا می اندیشم و به سمت رنگین کمان آرزوها می روم

می روم...اما نمی دانم کجا

شاید به سوی حقیقت کهنه ات...

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon