صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ نظرات ()

 من به دستان کسی محتاجم!

و نگاهم هر روز،

همه را می گردد

دیگر از پشت سرم هم انگار،

چشم هایی زده از کاسه برون،

که به هر عابر و هر رهگذری خیره شود،

که مبادا گذرد،

آنکه یک روز دلم را دزدید

خنده هایم را چید

گریه هایم را دید

و سکوتش هربار،

زیر خاکستری از وهم و جنون،

ذهن و اندیشه و افکار مرا ویران کرد

کاش یکبار به فریاد و غضب می غرید

کاش یکبار به من می فهماند،

ریشه عشق پر از حادثه را می خشکاند

کاش در این همه ابهام و سوال،

فکر بیمار مرا پاسخ بود

کاش..

.

.

ای وای که دیگر دیر است

دستهایم همه در خواهش و دیگر خسته اند

چشمهایم همه بیدار و ولیکن بسته اند

آه این خاطره را باید کشت

ولی افسوس هزاران فردا

باز می آید و این قصه به تکرار

هنوز..

من به دستان کسی محتاجم!

و نگاهم هر روز همه را می گردد!

"مرجان صدیق"

وبلاگicon