صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

می روم من زتو و خاطره هایت دیگر

دست حق یاورت ای خوبترین

دیگر از من نهراس ای گل من

دل من گرچه شد آشوبترین

سوختن کار منِ ساده دل است

بزن آن تیشه به این چوبترین

من همان روز که چشمم به تو شد

گشتم آشفته و سرکوبترین

***
می روم من زتو و پنجره ها می بندم

تو هم ای خوب .... بمان خوبترین


"سید حمید رضا عابدی"


 

 

چاره ای نیست تحمل باید

و سکوتی که درآن همهمه ی فریاد است

نوبت چلچله ها نزدیک است

به همان فاصله ی حنجره تا لبهایت

به همان حس بهاری که زمستان دارد

من به هوشیاری تو می بالم

و به اندیشه ی آن کودک نوزاده ی تو

چه بسا همهمه هایی که دراین ثانیه ها خوابیدند

***
به همان فاصله ی عقربه تا ثانیه ها

نوبت چلچله ها نزدیک است

***
من سکوتم همه در حسرت آن روز که فریاد شوی می ماند

به همان لحظه ی فریاد ،

بدان ...... می مانم

"سید حمید رضا عابدی"

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon