صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ نظرات ()

خود ندانم کیستم...

گاه در کوچه باران زده خلوت شهر

شاعری مجنونم

که غزلهای حزین و هرزه و نابم را

به سر انگشت...

به هر پنجره ای می بخشم

گاه در زوزه بادی وحشی

دله گرگی پیرم

که تنم زخم تر از کهنه درختی پیر است

به گمانم همه اجدادم

از دم عاشق بودند

از همینجاست...

که هر جا سخن از تیرگی موی تو بود

حال من خوب نبود

علی پارسایان



سخن از تلخی تنهایی نیست

صحبت از زمزمه خاطره ایست

که به هنگام غروب...

با لبی خون شده از حادثه یک فریاد

شیشه صبر مرا می شکند

من هنوز در گذر دیروزم

خوب من ، خوب ببین

که به سرمای نگاه غربت آلوده تو

تا ابد عریانم

گاه در آینه که می نگرم

با خودم می گویم

" خداحافظ " برای او چه آسان بود

و طعم آخرین بوسه

برای من نه آسان بود

تو ای تنها دل پیرم

تو ای تا بیخ و بن در دام یک مرداب

دلگیرم

راه خود گیر و در این غربت پاییز بمان

و زمستان که رسید...

ورقی گم شده در دفتر پاییز بخوان

من هنوز در گذر دیروزم

علی پارسایان

وبلاگicon