صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ نظرات ()

 تو را میان هیچ حنجره ای نمی یابم!

تمام واژه ها زخم خورده اند!

باغبان نا مهربان!

هزاران گل اشک را

در دیدگان خسته ام کاشتی!

به بهانه ی کدامین تقدیر نا فرجام

مرا از خویش رها می خواهی؟

تیشه بر جان بی جانم مزن!

ریشه در خاک ندارم

سالهاست هواست آشیانه ام!

سالهاست در غربت عشق تنهایم خواسته ای!

سالهاست که روحم را مینوازم

آرام و بی کلام!

از من بال و پر جادو مخواه!

پاهایم تاول زده اند!

من هنوز اسیر غربت زمینم!

نمیدانم به کدامین امید

آرزو هایم را به گوش باد خوانده ام!

بیا

ودست هایی که

شباهت به قلب حضرت صداقت میماند

بر کبوتر دلم دانه بپاش!

"گل یاشیل"

 

مرا می شناسی تو ای عشق
 
که در من گره خورده معنای رویش
 
گره خورده ام من به دلتنگی برگ
 
گره خورده ام من به صبح شقایق
 
گره خورده ام من به بال کبوتر
 
گره خورده ام من به پرهای پرواز
 
گره خورده ام من به معنای فردا
 
گره خورده ام من به آن راز روشن
 
که می آید از سمت سبز عدالت
 
دل تشنه ای دارم ای عشق
 
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
 
مرا زنده کن زیر آوار باران
 
مرا تازه کن در نفسهای بارآور برگ
 
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
 
مرا آشنا کن به گلهای شوقی که این سو
 
شکفتند و آن سو شکفتند
 
دل شاعری دارم ای عشق
 
صدایم کن از جوشش چشمه شعر
 
صدایم کن از بارش بید مجنون
 
صدایم کن از وسعت هر چه خوبیست
 
صدایم کن از قله های نیایش
 
صدایم کن از عرش
 
عرش پرستش
 
دل نورسی دارم ای عشق
 
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
 
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
 
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
 
مرا پل بزن تا سبدهای بارآور باغ
 
دل عاشقی دارم ای عشق
 
صدایم کن از صبر سجاده شب
 
صدایم کن از رکعت اول عشق
 
صدایم کن از بام قدقامت دل
 
صدایم کن ای عشق
 
صدایم کن از اوج بر قله صبح
 
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
 
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر
 
ترا می شناسم من ای عشق
 
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
 
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
 
بدستم چراغ دلم را گرفتم
 
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
 
ودر کوچه باران
 
چه یکریز وسرشار...
 
گرفتم به سر چتر باران
 
کسی در نگاهم نفس زد
 
وسرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
 
و سرتاسر روز
 
پر از جستجوی توهستم
 
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
 
دل روشنم را صدا کن به سمت سحرگاه خورشید
 
دل روشنم را صدا کن
 
به معنای بی منتهایی که با روشنیهاست
 
مبادا فریبی دلم را به بازی بگیرد
 
مبادا دروغی بخندد
 
کبوتر بمیرد.......
"محمد رضا عبدالملکیان"
وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon