صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ نظرات ()

سلام خداکه می دانم اینجایی....

دیدنت در لحظه لحظه زندگی چه آرامشی دارد اما...نمی شود

نمی شود ، نادیده گرفت غربت با تو بودن ها را

نمی شود آرام بود در امتداد هست بودنهای بی فرجام

نمی شود بی خیال هرچه بود که می آید و می رود و حتی نمی دانی چرا ؟

خوب که فکر می کنم می بینم تمام ثانیه هایم را با کسی بوده ام که هیچ وقت نبود.

انگار هیچ وقت نخواست که باشد ،

مرا دید، اما نگاهم نکرد

صدایم را شنید اما باورم نداشت

و من باز تنهایم با تفاوتی به حقیقت نبودنش

سلام رهایی

سلام تنهایی

سلام زندگی خاموش تر از

سلام انتهای قصه شوریدگی

سلام زیبایی خفته در یک لحظه سکوت

و خداحافظ

خداحافظ باور های رنگارنگ و پوچ

- نغمه های دروغین خواستن

- بودن های بی هدف

چه می شود بالی به زیبایی پرواز داشت و پر زد تا ابر، تا باران ، تا هیچ

خدایا چه می شود اگر دراین حوالی جاده ای بی انتها باشد با آسمانی به رنگ عشق

و حاشیه ای بی رنگ ، تا رفت تا گم شد ، محو شد ، به پایان رسید

چه می شود نردبانی به بلندای عشق داشت ؟

اینجا که منم ، همه غریبه اند با دلهاشان و چه اندازه خواسته هاشان بی رنگ اند

اینجا که منم هیچ نیست جز خاطراتی که همه از آن فراریند و فردایی که آمدنش چیزی را عوض نمی کند

کسی بزرگ نمی شود ، فقط همه یک روز پیرتر می شوند....

محبت اینجا افسانه ای از قصه های دور و مکتوب در ذهن هاست

اینجا عشق روایتی از بوسه های تهوع آور دو رنگی ست

اینجا نیاز خلاصه می شود در نگاه های بی معنا ، در اندیشه های خالی ، در حرف های پوشالی

کسی اینجا قلب را نمی فهمد

و خدا را

که چقدر غریب

چقدر تنها ...

و چقدر عاشق

غمگینانه چشم به افق می دوزد و بنده ای را می نوازد که غربت نگاهش نیازباران را یاد آور است.


س.گندم

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon