صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ نظرات ()

 شدم تنها و سرگردان دوباره

 

شدم در پشت مه پنهان دوباره

 

شب است و بغض کرده چشمهایم

 

به شیشه می زند باران دوباره

 



 

تمام هستیم پیوست مرگ است

 

دل من ساکن بن بست مرگ است

 

مرا بد جور کرده قفل،اندوه

 

کلید خانه ام در دست مرگ است



 

فروغ من چرا خانه سیاه است

 

چرا سهم من و تو اشک و آه است

 

چرا باید پر و بالم بسوزد

 

مگر پروانه بودن هم گناه است؟

 


 

 


 

دوباره بر گریز خاطراتت

 

من و یاد عزیز خاطراتت

 

تمام خانه هر جا می نشینم

 

پر است از خرده ریز خاطراتت

 


 


 

دو چشمت رازهایی فاش بودند

 

که با من مهربان ای کاش بودند

 

دلم تنگ بلور کوچکی بود

 

که چشمان تو ماهی هاش بودند

 


 


 

ستاره می شمارم مثل هر شب

 

بدون عشق دارم مثل هر شب...

 

دلم را مثل یک سطل زباله

 

دم در می گذارم مثل هر شب

"پروانه عزیزی فرد"

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon