صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ نظرات ()

گاه گاهیست در این تنهایی

قفس مرغ دلم میشکند

دل رنجیده و آزرده من

از غم جور زمین پر درد است

با نوایی آرام از خودش می پرسد:

«که چرا،

سهم من از این همه دنیا این است....!؟»

قفسی تار و سیاه،

بغض و طوفان صدایی در راه

و سکوتی مبهم.......!

همه جا سرد و کبود،

همه جا رنگ و ریا،همه درگیر خودند،

آدمک ها بیمار.

رخوتی جان فرسا میدود در جانم

کوره راهی تاریک در پس این شام است.

چه دراز است امشب،خسته ام از همه کس

خسته ام از همه عالم و آدم امشب.

چقدر فاصله مانده به سحر؟

چه کسی می داند؟

می رو م از پس هیچ،

می روم در پی باد،

چون نهالی بی جان ،

در مسیری خاموش،در شبی خوابیده...


کاش می دانستم من به دنبال چه ام...؟

باز دل میگوید:«من به دنبال سحر میگردم،

تا که شاید ببرد از دوشم،

بار سنگین غم شب ها را.»

- جانم از عشق تهی،

دلم از تاول و درد لبریز است.

عده ای می گویند:

با ورود عشق است که سحر می روید.

چه کسی می داند ؟

در شب قیراندود،که زمان خوابیده،

من ودل بیداریم،

من و دل تنهاییم.

مردمان غرق خوشی،پای کوبان و رها،

از غم جور زمین،و نقابی در رو...

- که نمایان نشود چهره منفور وجود.

و بگویند با خود که همه خوبیم،خوب.

چه کسی می داند ؟

پشت آن نقش ونگار،چه کسی خوابیده.

طرحهایی زیبا،چهره هایی خندان

صورتک ها همه دوست،مهربان و آرام

تو به خود پاسخ ده:

چقدر فاصله است از تو تا آن طرحی

که سحر گاهان می زنی بر صورت ...؟

دل من می خواهد

سحری را بیند که همه خود هستند،

نه نقابی زیبا.

سحر من این است .....!

دل رنجیده من باز هم می پرسد:

«می رسد این سحر از پشت شب تار و کبود؟

می رسد آن روز؟»


تو در این باره چه می گویی...!؟

چه کسی می داند ؟

چه دراز است امشب.

خسته ام از همه کس،

خسته ام از همه عالم و آدم امشب.

همه در خواب شبند،همه فارغ ز خیال

من و دل بیداریم،من و دل تنهاییم،

و «ستاره» که ندارد سویی در شب تار دلم.

چه کسی می داند؟

وبلاگicon