صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ نظرات ()

دکتر می گوید دهانت را باز کن.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!

باید دندان عقلت را بکشی.

به این فکر می کنم که تو،چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر

می گوید.

پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را

تنگ کرده بودی.

دندانم مقاومت می کند،لثه ام هم.

نمی خواهند از هم جدا شوند،بعد این همه سال ریشه دواندن

و همسایه بازی... .

اشکم می ریزد از گوشه چشمم.

دکتر می پرسد خوبی؟با سر اشاره می کنم که یعنی آره،

می گوید:نباید درد داشته باشد با اون همه آمپول بی حسی.

دهمین گاز استریلی است که چپانده ام توی دهنم،

خونش بند بیا نیست.

دست هایم شده اند یک تکه یخ،سرم داغ است،

گیج می رود و درد می کند،

دهانم طعم خون می دهد،حرف نمی توانم بزنم،

می خواهم صد سال سیاه جای بقیه باز نشود!

گریه می کنم.همکارم می گوید درد می کند مگه؟

سرم را تکان می دهم.دلم می خواهد بگویم "هنوز هم آره"

ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید "آره" ،نه بیشتر.

دکتر می گوید که یخ بگذار روش،میبنده خون رو.

نه دکتر،فایده ندارد،من قبلا، سالها قبل امتحان کرده ام،

یخ هم جواب نمی دهد...طول می کشد...زمان می برد... .

همکارم می گوید:لابد تو بد زخمی،

من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد،بسته شد،

تو دو روز و نیم است که کشیدی،

هنوز مثل ساعت اولش خون می آید.

چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که

یعنی آره... .

دکتر می گوید دهانت را باز کن،باز می کنم.

می گوید این طوری نه،گنده باز کن!

می گوید:ببین،هم زخمش بسته شده،

هم اینکه چه تر و تمیز جای بقیه باز شده.

جای خالی اش هنوز درد می کند...دکتر نمی داند.

 "اعظم ایرانشاهی"

وبلاگicon