صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

دستهامو گرفته بود و عاشقونه نگام میکرد،

هوا سرد بود...

اما گرمای دستاش سردی هوا رو از یادم برده بود...

باورم نمیشد،

این همون روزی بود که سالها انتظارش رو می کشیدم،

انگار داشتم خواب می دیدم،

بالاخره انتظارم واسه این لحظه تموم شده بود،

بالاخره سکوت رو شکست،

نگاهش، رفتارش و حتی آهنگ صداش،

هر کلمه ای که به زبون میاورد احساس بهتری بهم دست میداد

که ناگهان کلمه ی دوستت دارم توی گوشم پیچید...

باورم نمیشد...

انگار تموم وجودم در آتش میسوخت.

سرم رو پایین انداختم تا از چشمانم چیزی از آتش درونم نفهمه،

هر لحظه که میگذشت بیشتر سرخ می شدم،

از اینکه بعد از سالها انتظارم به پایان رسیده بود خوشحال بودم

و از شوق اینکه بدست آوردمش اشکهام روی صورتم جاری شدن،

دستش رو زیر چونه م برد و سرم رو بالا آورد و با دستای گرمش اشکهامو پاک کرد،

وقتی به چشمام نگاه میکرد احساس کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم.

همونطور که با نگاهش منتظر جوابم بود اشکهاش سرازیر شد

و سرش رو پایین انداخت.

بی اختیار دستم رو از دستش در آوردمو اشکاشو پاک کردم،باروم نمیشد،

یعنی لیاقتش رو داشتم؟!!

دوباره نگاهمون تو هم گره خورد.

همونطور که داشتم اشکهاشو پاک میکردم منو تو آغوشش گرفت،

گرمای وجودش بهم آرامش می داد،

باورم نمیشد این منم که در آغوش کسی هستم که سالها منتظرش بودم...

انگار تازه متولد شده بودم...

حس وصف ناپذیری بود...

داشتم خدارو شکر میکردم که ناگهان

از خواب بیدار شدم و فهمیدم که:

رویاها همیشه رویا خواهند ماند.

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon