صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ نظرات ()

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی.. اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب..

ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آید از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب...

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

"محمدعلی بهمنی"

چه غریب است دوست داشتن

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد....

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛به بازیش می گیریم.

هر چه او عاشق تر، ما سرخوش تر ،

هرچه او دل نازک تر ما بی رحم تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند....

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon