صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ نظرات ()

نمی دانم که بر دیوار بی تابی چه بنویسم

که تابش باز گرداند،

نمی دانم قلم در دست از کاغذ چه می خواهم

که چون شلاق بی وجدان

چنین بر شانه هایش زخم می سازم،

نمی دانم که این حال و هوای بی دلی را

در کدامین چاله ی منطق

به خاک سرد بسپارم

که از نو سنگ نگشاید

لحد بردارد و با من دوباره بزم بگشاید،

که را گویم که داناییم دردی بی دوا دارد

ز دست (نون) که می گیرد گریبانش

ز بس می دانمم، سیلی ز (نون) خوردست

نمی دانم دگر خستست

یا از درد (نون) مردست،

دگر از حال میدانم نمیدانم

سپیده پور بابایی

 


 

سرم را در تاریکی گودالها فرو می برم

لباس سکوت برتن می کنم و دیگر به تو نمی گویم بمان

کنار می روم تا راه زندگی خود را به تنهایی طی کنی

می فهمم اما وانمود به نفهمیدن میکنم

حس را در خودم میکشم

عشق را سرکوب میکنم تا با تنهایی خود خوش باشی

من با خنجر زدن به روح و جسمم آنچه را که تو میخواستی برایت فراهم کرده ام

آسوده باش که به آنچه که میخواستی رسیدی

درحالی که حتی لحظه ای به آنچه من می خواستم فکر هم نکردی

برای اعتراض نیست که این سخنان را می گویم،

بارها به تو گفته ام که قلب من از گدایی کردن عشق مستغنی ست

برای برهم زدن روزهای آرامت هم نمی گویم،

حرفهایم تنها از سر دلتنگی ست...

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon