صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ نظرات ()

در من غم بیهودگیها می زند موج

در تـــو غـروری از تـوان من فـزون تـر

در مـن نیازی می کشد پیـوسته فـریاد

در تـو گـریـزی می گشــاید هـر زمـان پـر

ای کاش در خاطـر گل مهـرت نمی رسـت

ای کاش در مـن آرزویـت جـان نمی یـافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فـریبی رشته ی عمرم نمی بافت

اندیشه ی روز و شبم پیوسته این است

‌من بر تو بستم دل ؟دریغ از دل که بستم

افسوس بر من،گـوهـر خـود را فـشـاندم

در پای بت هائی که باید می شکستم

ای خاطرات روزهـای گـرم و شیـرین

دیگـر مـرا با خویشتن تنهـا گذارید

در این غروب سرد دردانگیز پائیز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

ایـنـک دریــغــا آرزوی نـقـش بــر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من،غم بیهودگیها می زند موج

در تو،غروری از توان من فزونتر

"حمید مصدق"

وبلاگicon