صفحه اول تماس با ما RSS                    
  
Saghar یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ نظرات ()

به من می گفت تنهایی غریب است،ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست،که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید،اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن

آرامتر که شدم

شعری از دفاتر دریا را می خوانم

و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق

خیره می شوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده ای آخر؟

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon