صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺭ ﮐﻦ !

ﺑﻪ ﻗﻮﻝِ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮﺳﺪ

ﮐﻪ ﻣﻦ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻻﻝ

ﻣﯿﺎﻥِ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ

ﺍﺻﻼ ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﻭ !

ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺍﺧﻤﯽ ﺑﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐــــــــﺸﮏ ﺍﺳﺖ ،ﮐﺸﮏ

ﻧﺨﻨﺪ ... ﺧﻮﺩﻡ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻣﺮﺩِ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﺎﻥ

ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ یعنی

ﻫﻤﻪ ﯼ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﺸﮏ ؟

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺳﻮﺧﺖ

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻪ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ

ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﻃﺮﻑِ ﻗﺼﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ

ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺪﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖ

.

ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺳﺮِ ﻟﻮﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼِ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ

ﻭ ﻏﺮﻭﺭِ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ

ﺍﻭﻗﺎﺕِ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﮐﻤﯽ ﺗﻠﺦ ﺷﺪ

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ

ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺖ

ﺳﻘﻒِ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼِ ﻣﺎ

ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻬﺎﺭﺩﯾﻮﺍﺭﯼِ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼِ خوب ﻭ بد ﺍﺳﺖ!



اینجا من،

بستگی دارم به تو..

به حرفهایت،

آرامشت، به بودنت...

اینجا اگر تو باشی،

فدایِ سرِ هرکه که می خواهد نباشد...

 

عادل دانتیسم

Saghar جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦ نظرات ()

آدمش را که پیدا کردید

همه را کنار بزنید و برایش جا باز کنید
 
مغز و قلبتان را از همه چیز خالی کنید 
 
 
و هیچ ترازویی برای مقایسه باقی نگذارید!
 
آنوقت اجازه بدهید
 
اجازه بدهید به چشم هایتان خیره شود
 
اجازه بدهید دستانتان را ببوسد
 
اجازه بدهید هرچقدر که دلش میخواهد،شما را به آغوش بگیرد.
 
اجازه بدهید پشت بند حرف هایتان ذوق کند،
 
بگوید الهی بمیرم،
 
الهی دورت بگردم و...
 
باور کنید،
 
بی آنکه بفهمید
 
وابسته میشوید
 
و عشق دوباره جان میگیرد!
 
زندگی زیست است 
 
نه فیزیک و ریاضی 
 
که انقدر قاعده و عدد و ماشین حسابی اش کرده اید!
 
حامد رجب پور
 
تو ماه بودی و
 
بوسیدنت نمی دانی
 
چه ساده
 
داشت مرا هم بلند قد می کرد ...!
کاظم بهمنی

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

شیر هرگز سر نمی‌کوبد به دیوار حصار

من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار

می توانستم فراموشت کنم اما نشد

زندگی یعنی همین، جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای، من را نشان من نداد

بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم

لحظه ای در قید و بندم، لحظه ای بی بند و بار

من سر ناسازگاری دارم  و چشمان تو

جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار

فرق دارد معنی تنهایـی و تنها شدن

کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

جای پایت را اگر چه برفها  پوشانده اند

جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

پوریا شیرانی

وبلاگicon
وبلاگicon