صفحه اول تماس با ما RSS                    
  

 

با توام روح زمستان خورده

باغ ممنوعه ی باران خورده

مسخ آواره ترین پاییزم

قعر آیینه فرو می ریزم

خوب من حال بدم را دیدی

سالها جذر و مدم را دیدی

چشم ها را به تماشا نگذار

تنگ را بر لب دریا نگذار

وسط کوچه به شب پیوستم

بی تو از هر دو طرف بن بستم

در بنندم همه جا زندان است

در اگر باز کنم ... طوفان است !

دردم از هیچ کسی پنهان نیست

حمل این خاطره ها آسان نیست

این همه خانه گریزی کم نیست

وزن این درد غریزی کم نیست

با توام منظره ناپیدا 
خانه گمشده در برمودا

نیروانای من ِ لا مذهب

پس کجایی تو در این ساعت شب ؟

دیر کردی و به شب پیوستم

بی تو از هر دو طرف بن بستم

نرسیدن به تو آغاز کماست

انقراض همه رویاهاست

تو سرابی و معما داری

فقط از دور تماشا داری

از نبود تو هوا پر شده است

شعرم از بادنما پر شده است

شعرها واژه تکانی کردند 

با نبود تو تبانی کردند

کشتن خاطره تاوان دارد

کلماتم سر هذیان دارد

صبر کن میوه ی عشقم کال است

تیله هایم وسط گودال است

با توام خاطره ی رنگی من

حس دوران کهن سنگی من

جان این خانه به لب آوردم

غار کو تا به خودم برگردم

چکمه های شب اسفندم کو ؟

ته ته مانده ی لبخندم کو ؟

نه قراری نه بهاری دارم

بی تو با خویش چه کاری دارم ؟

من به طغیان قلم نزدیکم

به نفس های عدم نزدیکم

میله تا میله قفس دلتنگی است

رفت و برگشت نفس دلتنگی است

نیستی پنجره ها تر شده است

وزن باران دو برابر شده است .

احسان افشاری

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()

 

از کدوم خاطره برگشتی به من

که دوباره از تو رویایی شدم

همه دنیا نمی دیدن منو ...

من کنار تو تماشایی شدم

از کدوم پنجره می تابی به شب

که شبونه با تو خلوت می کنم

من خدارو هرشب، این ثانیه ها

به تماشای تو دعوت می کنم

تو هوایی که برای یک نفس

خودمو از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورمو رها نمی کنم

تا به اعجاز تو تکیه می کنم

شکل آغوش تو ،می گیره تنم

اون کسی که پیش چشم یک جهان

به رسالت تو ، تن میده منم

تو هوایی که برای یک نفس

خودمو از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورمو رها نمی کنم

روزبه بمانی

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانی

چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی؟



مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی‌دارم

تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی



من از غم تو غزل می‌سرایم و آن را

تو عاشقانه به گوشِ رقیب می‌خوانی



هزار باغِ گل از دامن تو می‌روید

به هر کجا بروی باز در گلستانی



قیاسِ یک به یکِ شهر با تو آسان نیست

که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی!

سجاد سامانی

Saghar یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


 

یه گوشه ی این شهر ، یه قصه ی کوتاه

یه کوچه ی بن بست ، کنار یه ایستگاه

تنها

تو با با من همراه


دردامو گرفتی ، تا خوب باشه حالم

نذاشتی بگیره ، هوای خیالم

دستات ، آرامشم داد

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت

از اینکه برداری

دستاتو از دوشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت

نرو از آغوشم …

تکرار اسمته ، تموم دفترم

این خونه بعد تو ، میریزه رو سرم

سایه ت کم شه ، بارون میشم ، خاموش میشه آتیشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم ، شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت ، از اینکه برداری ، دستاتو از دوشم

هیشکی نمیبینه ، بعد از تو میپاشم

پر میشم از خالی ، دیگه نمیتونم شکل خودم باشم

آیندمو بی تو ، ندیده میفروشم

میترسم از دوریت ، نرو از آغوشم …

 

مهدی یراحی _ بیست و یک روز بعد

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


دلم میخواهد

بنشینی رو به رویم

درست رو به رویم

به فاصله ی کمتر از نیم متر!

جوری که نفس هایت

به صورتم اصابت کند

هی تند تند با عصبانیت حرف بزنی

هی با اخم غر بزنی

من هم با یک لبخند ابلهانه

پلک بزنم و سرم را تکان بدهم

موهایت را پشت گوشت بریزم

روی ابروهای درهمت دست بکشم

آرام که شدی بگویم

ادامه بده

اخم که میکنی

قلبم برایت تند تر میزند!

راستش این دیوانه

دعوای تو را

به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!

علی سلطانی

Saghar چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ نظرات ()


تأثیر تو در عشق زَبانی نَشَوَد ...

مُردَن همه در عشق بیانی نشود ...

ای خاطره باز عاشقی کُن با ما...

هَرچند که عشق ما جهانی نشود ...

علی محمد فریدونی

وبلاگicon
وبلاگicon
وبلاگicon