خدایا!
من دلم قرصه!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست
کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته
... یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن...

من با ارزش ترین
ندیده ی زندگی ام را
در کف دستانم می گذارم
و از تو می خواهم
تن این بنده ی حقیر را بپذیری
و مرا به بی نهایت بودنت برسانی
خدایا !
من به آنچه که در کف دستانم هست دلبند نیستم
من به تو دلتنگم
ز تو می نالم
و می بارم
من به تو محتاجم...

پی نوشت: سفر من به مکه،26 اردیبهشت 1391

دلتنگ روزهایی هستم
که عشق از جانم عبور می کرد
و آتش بر خیابان ها می زد
همه چیز را می سوزاند
حتی معشوق را
که با نگاهی سرد
رو به جلو
رانندگی می کرد
.
.
.
کاش باز هم شعله کشد
دلم
گاه و بیگاه
به وقت دلخواه

نظرات ()